بابا احمد و مرواريد

نميشود از اشرف گذر كرد و سري به مزار مرواريد نزد؛ مزاري كه در دل خود دهها تن از رزمندگان شهيد ارتش آزاديبخش ملي ايران را حفظ نموده است. آنهايي كه به اشرف آمدهاند، خوب ميدانند كه يك جاده باريك از خيابان100 جدا ميشود، ميرود بهسمت مزار؛ جادهيي باريك با دو رديف درختان خبردار. رفتم، بغض غريبي مثل يك پنجه، گلويم را ميفشرد. رفتم و رفتم. خودم كه نه، آنها مرا بردند. پا جوابگو نبود. به سردر آمدم. ليليكنان رفتم. خودشان آنجا بودند؛ ايستاده در واژه سبز درختان. حسشان ميكردم. نفسشان به گونهام ميخورد. دستم را گرفتند. كشاندند به شهرشان. وه! چه شهري! چقدر سبز و تروتميز وگلافشان؛ با پروانگاني سپيد بر پيشاني گلها ـ چون روياي شهيدان و سبكبالي شعرـ از دو كتيبه پر از سخن عبورم دادند… چشمهايشان، خداي من چشمهايشان… نيروي مغناطيسي عجيبي در چشمهايشان بود. هرجا ميرفتم، دنبالم ميكردند. اصلاً چشمهايشان حرف ميزد. يك كوچه چشم، يك خيابان چشم، يك شهر چشم، نه يك كهكشان چشم. داغ شدم، بيطاقت صدا زدم:
بابا احمد! بابا احمد!…
ـ بله جانم! سلام جانم! بفرما جانم كاري داشتي؟
ريزنقش، مهربان و روباز، مدام در حال تكاپوست. با خود ميگويم: «آيا خسته نميشود»؟ حضورش بياختيار احترام مخاطبش را برميانگيزد. از شما چهپنهان تكيه كلام «جانم» را آنقدر صميمي گفت كه تمامت زمهرير فاصله در من گر گرفت و آب شد.
بابا احمد! ميدانم، خيلي كار داري. من هم بيوقت آمدم. ولي يك سوال؟ ميشود بگويي اولين شهيدي كه اينجا آوردند كي بود؟
اينكه كاري ندارد، جانم! برويم تا نشانت بدهم. رضا كرمعلي. بذار تاريخش را بخوانم، ها... 20اسفند69
كمي اين پا و آن پا كردم:
حالا تا اينجا كه آمديم، يك سؤال ديگر! چهطور شد كه مسئوليت مرواريد را بهعهده گرفتي؟
بابا احمد نگاهي به من، بعد به آسمان كرد، صفحه خاطراتش را در افق چشمهايش ورق زد و يك آه شوقآميز كشيد:
وقتي اين مسئوليت را به من پيشنهاد كردند، بينهايت استقبال كردم. قلباًً ميگويم. سازمان و رهبري لطف كرد كه اين مسئوليت را به من داد.يك روز به من گفت: «اگر هرجا از بين برود، اينجا (مرواريد) ميماند»… وقتي بحث شوراي حكومتي و حكم اخراج و استرداد مجاهدين پيش آمد، گفتم: من هرگز از اينجا نميروم. ما از اينجا نميرويم گفتند: «با چه اطميناني اين حرف را ميزني»؟گفتم: برادر مسعود گفته، اينجا از بين نميرود…
با اينكه بيش از شصتوپنج بهار و زمستان، رد پايشان را در سبزناي چشم و سپيدي شقيقههاي بابا احمد بهجا گذاشتهاند، اما او با تيزپايي خاصي مرا به دنبال ميكشد. براي مراعات حالش او را به نشستن روي صندلي فراميخوانم. نميپذيرد زود خودم را بازمييابم و به دنبالش ميروم تا نكتهيي را از دست نداده باشم.
يك روز صبح در سال 81، بعد از نشست، برادر آمد اينجا، در حدود 2ساعت نماز خواند. نميدانم چند ركعت. من همهاش فكر ميكردم كه چكاركنم، برادر سرما نخورد. پشت سر او ايستاده بودم كه مانع كوران باد بشم و… [چشمانش ميرود تا به رنگ دوست داشتني اشك درآيد].
بابا احمد! شهداي بمباران را چطور به خاك ميسپرديد، شنيدهام كه امكان برگزاري مراسم براي آنها نبوده؟
بابا احمد يك بار ديگر جابهجا ميشود و تا نزديكي كوچه شهيدان دوران پايداري پرشكوه ميرود. در جايي كه ايستادهايم.
بله… جانم، در زير بمباران، بهطور مخفيانه و با نور فانوس اينكار را ميكرديم. چندتا از بچهها در تاريكي قبرها را ميكندند. مجال رديفبندي و سروسامان دادن نداشتيم، سعي ميكرديم، بهسرعت پيكر شهيدان را دفن كنيم…همانطور كه ميداني يك تعداد از شهيدان را هم اهالي دفن كرده بودند كه بعد آنها را به مرواريد آورديم…
مايلم، صحبت كوتاهي هم در مورد چند شهيد آرميده در مرواريد داشته باشيم، انتخاب اسامي با خودت:
والله براي من سخت است كه از يك شهيد مشخص صحبت كنم. به همه آنها علاقه خاصي دارم اما همينطوري بگويم، محمود قائمشهر روي من خيلي تأثير گذاشته بود، به او خيلي نزديك بودم. از روي صحبتهايي كه خواهر مريم در موردش كرد، ارج و شأنش را بيشتر فهميدم…همينطور شهيد دكتر كاظم رجوي، وقتي خبر شهادتش را شنيدم، رفتم كربلا. ديگري، حميده كوزهگر، از خواهران شوراي رهبري است، خيلي تلاش كردم كه پيكر پاكش را به مرواريد بياوريم، شرايط اجازه نداد…
بابا احمد! طيفهاي مختلفي از مرواريد ديدن ميكنند، از رزمندهها گرفته تا خانوادههاي آنها تا مهمانهاي خارجي و شما شاهد همه آنها هستي، بهتره است بگويم، سفره دل همه پيش شما، يكجوري باز شده، ممكن است چند نمونه براي ما بگويي؟
- مجاهدين بهاعتبار مسئوليتم خيلي به من لطف دارند، شرمندهام. درعينحال كه به كارم غبطه ميخورند ميگويند كه دوست دارند هميشه براي رفت و روب و رسيدگي به اينجا بيايند و سر همين با هم رقابت مثبت دارند. هموطنهاي ما وقتي اينجا ميايند دوست ندارند وقت تموم بشود. خاك و بذر گل با خودشان به ايران ميبرند. يك خبرنگارخارجي كه چند بار به اينجا آمد، دست مرا ميگرفت و با هم قدم ميزديم… [كمي فكر ميكند]… خانم ژينت…
خانم ژينت…چي؟
- يادش به خير! خانم ژينت علاقه خاصي به اينجا داشت. يك روز گفت: «خواهر مريم، بذر گل و خاك مزار اينجا را خواسته» [با لذت ميخندد] خواهر مريم درختان شيشهشور مزار را خيلي دوست داشت…
چه ساعتهايي از روز در اينجا كار ميكنيد؟
هر ساعتي كه بگويي، من تمام مدت اينجا هستم، شبها هم به اينجا سر ميزنم. اينجا جاي بچههاي من است؛ بچههاي مسعود. نميتوانم دور از آنها باشم…
بابا احمد…بابا احمد!
نگران، به رد صدا ميچرخم. دوباره براي بابا احمد كاري پيش آمده. علامت اين است كه من نيز بايد دامن كلام و سفره دل را برچينم. پا نهادن به خلوت خاطرات مردي نه فرشتهيي كه شاهد لحظات تكتك شهيدان بوده، شبوروز با آنان ميزيد و با آنان نفس ميكشد، لحظه لحظه، غنيمت است. لحظه لحظه، باريدن باران و سلام به لطافت قلب است. هنگامي كه دريغمند و ناگزير، دستان كاركرده و كوچكش را براي وداع ميفشارم. خوني داغ در شيار دستانم ميدود. كمي دستانش را در دستم معطل ميكنم تا دست كسي را بهياد بياورم كه مدتها دست او را در آغوش دستهايش داشته و قلب خود را در يك شيريني به او هديه كرده است.
بابا احمد!... بابا احمد!... كجايي؟
صدا، همچنان در سنگفرشهاي سپيد مرواريد، پژواك مياندازد.
|