پيروز مي شويم
 خانم ها و آقايان, به موزه ي تاريخ معاصرايران خوش آمديد. اينكه مكانِ دقيق اين موزه كجاست و شما در چه زماني در حال ديدار از اين موزه هستيد, به نسبت حضور شما در اين تالار اهميت چنداني نداره. مهم اينه كه چنين موزه اي هست و امكان بازديد از اون وجود داره. اگر حين ديدار از اين موزه با مواردي مواجه شديد كه در وهله اول شگفت انگيز بنظر ميرسيد, چندان تعجب نكنيد, اين ويژگي موزه ي ماست.
شهرام: سلام! من اسمم شهرامه, دانشجوي رشته ي روانشناسي ام, اما هميشه عاشق تاريخ بودم. از شما چه پنهون هر روز اين طرفا آفتابي ميشم. اينقدر اومدم اينجا كه همه جاشو مثل كف دستم بلدم. قرار شده راهنماي شما تو اين ديدارِ نسبتا كوتاه باشم. شما يه نگاه گذرا به درو بر اين موزه بندازيد, بعد يه سورپريز درست و حسابي براتون دارم.
شهرام: چهار تا رفيق دارم , يكي از يكي با صفاتر, هر كدومشون واسه خودشون دنيايي ان. بين خودمون باشه, اما هيچكس توي دنيا رفيقي, مثل اين رفقاي ما نداره. با ور نمي كنيد! تشريف بياريد تو ببينيد.
جوان مشروطه خواه: خاضعانه عرض سلام دارم. آشنايي با شما مايه انبساط خاطرمان شد. بد نبود اگر مجسمه هاي موزه را, گه گاه غبار روبي مي كردند.
نامم احمد است. احمد سلماسي . متولد سنه ي 1268 هجري خورشيدي. 18 ساله بودم كه رختِ مجاهدي به تن كردم. تفنگچي ستارخانم. هيچ از مجاهدين مشروطه شنيده ايد؟ اين حقير از زمره ي مجاهدانم. البت اگر شايسته باشم.
شهرام: احمد بچه ي سلماسه . ميگه توي تبريز بزرگ شده. خودش تنهايي يه كتابِ تبريز مه آلوده. روزي كه با هم آشنا شديم مدام دوست داشت از تبريزِ روزگار ما بشنوه. داستان قيام آذربايجان تو همين سال 85 رو براش تعريف كردم. كلي صفا كرد.
احمد: ياشاسين آذربايجان. ياشاسين حريت.
جوان مصدقي: سلام! من حسين آصفي ام. سال 1308 تو خيابون دلگشا بدنيا اومدم. روزنامه فروشم. يه دوچرخه دارم كه مال مرحوم ابوي بوده. از دروازه دولاب تا لاله زار ركاب ميزنم, روزنامه ميفروشم. ظهر سي تير، وسط اون غوغاي ميليوني من هم بودم. يه گلوله خورد تو كتفم. هنوز هم جاش هست. بعد 28 مرداد وقتي شعبون بي مخ و دارو دسته ي اراذلش ريختن تو خونه دكتر مصدق همون حوالي بودم. جفت دستام زير چوب و چماقشون شكست. بميرم براي مظلوميت دكتر مصدق.
شهرام: حسين جوون ِمصدقيه. يه پارچه شور و اشتياقه. گه گداري تركِ دوچرخه اش ميشينم و باهاش ميرم تا كوچه پس كوچه هاي خاطراتش.
حسين : يا مرگ يا مصدق!
شهرام: دو قدم كه بريم جلوتر, ميرسيم به مصطفي . مصطفي!
مصطفي : سلام! اسمم مصطفي عسگريه. دانشجوي رشته فيزيك از دانشكده فني دانشگاه تهران. اگه سال 45, 22 ساله باشم, ميشم متولد سال 1323. خونه امون تو خيابون شكوفه, نبش كوچه ي دوسته. داستانِ من, سواي بقيه داستانهاس. از زمانيكه چشم باز كردم مسافر بودم. خيلي راهها رو رفتم. خيلي چيزها رو ديدم. اولش سرگشته بودم. بعد جوينده شدم.
شهرام: و از اونجا كه جوينده هميشه يابنده اس.
مصطفي: بالأخره اون گمشده رو پيدا كردم.
شهرام: تو روزگاري كه تشنگي, آدمها رو به سمت نا اميدي از تمامِ جويبارها سوق ميده, مصطفي و مصطفي ها, اون تشنه هايي ان كه اونقدر ميرن تا به سرچشمه برسن. وقتي خشكسالي بيداد مي كنه و هرچي چشم ميگردوني جز سراب نمي بيني. بايد باشن مصطفي و مصطفي هايي كه خيز دريا رو بر ميدارن و صداي پاي آب رو به گوش همه ميرسونن.
مصطفي: فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما.
شهرام: هنوز يه دوست ديگه باقي مونده كه بايد بهتون معرفيش كنم. اين يكي نسلِ دوميه. يعني اگه بخوايم نيمه دوم دهه هشتاد رو شاخص بگيرم, حدودا ميشه چهل, چهل و پنج سالش, اما من با جوونيش رفيقم.
بهرام: سلام عرض كرديم! بهرام كريمي هستم, 23 ساله از تهران. بچه ي ميدون حشمتيه ام. اما تو خيابون گرگان بزرگ شدم. سال اول دانشگاه بودم كه انقلاب شد. موجي بود كه ما هم شديم يه قطره اش. ببينم, شما از جوونهاي آرمانگراي اواخر دهه پنجاه و اوايل دهه شصت, چي ميدونيد؟
شهرام:در برابر تندر مي ايستند/ خانه را روشن مي كنند/ و مي ميرند. بهرام به نسل بيقراري تعلق داره كه بارِ سنگينِ كنار زدنِ نقاب دجاليت از چهره خميني رو به دوش كشيد. نسلي كه با سرفرازي تمام, پيكانِ « نه » رو در چله ي كمان گذاشت و قلب ِ هيولاي ارتجاع رو نشونه رفت. نسلي كه به سرقت انقلاب تن نداد و انقلابي دگرگونه خلق كرد.
بهرام: دلِ پنجاه و هفتي ها, هنوزم براي آزادي مي تپه. هنوز تو چشاشون عشقه. همون خلقيم, همون ميهن. هنوزم بهمنه بهمن.
شهرام: از حالا به بعد, اين دوستانِ ما, دوستانِ شما هم هستن. شايد رفاقت اعضاي اين جمع, چندان منطقي به نظر نرسه. آخه مگه ميشه منكرِ تفاوت نسلها شد؟ بالأخره هر نسلي مسائل خودش رو داره. هر كي فرزند زمان خودشه. اما احمد يه حرف ديگه داره. احمد ميگه.
احمد: عارضم به حضور مباركتان كه آنچه سبب نزديكي قلبها ميشود, آرزوهاي يكسانِ آدمهاست. منِ مشروطه خواه با شما شاگردان مدرسه ي علوم جديده ي پلي تكنيك, خويشاوندم. چه شد؟ از تلفظِ لغتِ پلي تكنيك از زبان اين حقير در عجبيد؟! اين يكي را از همين شهرامِ خانِ شما آموختم. حُكما شما هم نام دارالفنون را شنيده ايد. پلي تكنيك شما, همان دارالفنون ماست. گيرم با صد سال توفير زماني.
شهرام: حسين هم با احمد هم نظره. خوبيش اينه كه هميشه حرف دلش رو ميزنه.
حسين: ما همه جوونهاي همين آب و خاكيم. فاصله كه از زمان شروع نميشه. دل بايد يكي باشه كه هست. درد, دردِ وطنه.
مصطفي: همه امون مسافر يك مقصديم. همه جويندگانِ يك گوهريم.
بهرام: احمد تفنگ به دست گرفت و مجاهد مشروطه شد. حسين پا در مسيري گذاشت كه پيشواي اون مصدق بزرگ بود. مصطفي با آئين حنيف ميثاق بست. من هم ميليشياي مسعودم.
شهرام: با اين همه پيوند, ميشه روي اين دوستي حساب كرد. چه رفاقتي پايدارترو موندگار تر از اين؟
اولش شهرام هم مثل شما, يكي از بازديدكنندگان اين موزه بود. يه آدم با دغدغه ي تمام آدم هاي امروزي. يه جوونِ ايراني با تمام دلتنگيها و ناكامي هاي مشترك اين نسل. جووني دلزده از سركوبي و محدوديت. جووني عاصي از فقر و بيكاري و محروميت. جووني منزجر از اعدام و شكنجه و اجبار. جووني شوريده بر تمامِ قيد وبندهاي قرون وسطايي. جووني عاشق و دلداده ي آزادي. اما همه چيز از زمان برخاستن شروع شد. از اونجايي كه صاحبِ درد زمانِ خودش شد و به اين ضرورت رسيد كه براي رسيدن به خواسته هاش بايد بلند شه و كاري بكنه. توي تالاري كه پر بود از مجسمه هاي جوونهاي تاريخ, شهرام به آرومي راه ميرفت و واگويه هاي هميشگيش رو زمزمه ميكرد. وقتي به زمان برخاستن رسيد, نگاه تمام مجسمه ها رنگ زندگي گرفت. بعد نسيمي از تالار گذشت و صداي شهرام به تعداد تمام جوونهاي تاريخ انعكاس پيدا كرد. و اين آغاز آشنايي بود. وقتي نگاه هاي آشنا به دوستي و دوستيها به صميميت تبديل شد. رفقاي هم كيشِ داستانِ ما فهميدند كه هر كدام از آنها به غير از تمام وجوه مشتركي كه پيش از اين از زبانشون شنيديم. يك وجه مشترك اساسي ديگه هم دارن و اون اينه كه همه اشون به شكلي « زمان برخاستن» رو در روزگار خودشون تجربه كردن. به اين ترتيب, ديدارهاي هر روزه ي شهرام با مجسمه هاي جان گرفته, تبديل به وعده اي براي بازخواني تجربه ها شد. هركس از زمان برخاستنِ روزگار خودش گفت و رابطه ها, عميق و عميقتر شد.
راوي : قرار بر اين بود تا ما از شما براي ديدار از قسمتهاي مختلف اين موزه دعوت كنيم. اما شهرام كه جووني از جوونهاي همين روزگاره و قرار بود نقش راهنماي موزه رو بازي كنه, دست من و شما رو گرفت و با خودش برد در حلقه ي يارانِ جوانش. اونجا بود كه هم ما و هم شما, فهميديم كه جمع شهرام و دوستاش حسابي جمعه و اين وسط جاي ما خاليه. همه دوستهاي شهرام, از جوونهاي اين آب و خاكن. از قضا خيلي هم با هم همدلن. منتها تنها تفاوتشون در سالهاي جوونيشونه. احمد از جوونهاي دوران مشروطه اس. حسين, مصدقيه. مصطفي يكي از جوونهاي پرشورِ دهه ي چهله و بهرام هم ميليشياي مجاهد خلقه. شهرام هم كه خودش خودشه. يكيه مثل همه ما. جوونِ مدلِ هشتاد و شيشه.
شهرام : يه روز غروب! يعني درست وقتي كه آسمون بالاي سرمون, يواش يواش داشت رنگ عوض ميكرد. احمد سلماسي, رفيقِ پيشكسوت ما, تفنگ برنوشو حمايل شونه كرد و بعد آروم نشست لبِ سكويي كه جايگاه هميشگيش بود.
شهرام: چي شده همشهري؟ همچي ميزون نيستي؟
بهرام: عادت كرده بوديم هميشه ايستاده ببينيمت. ايستاده ات قشنگه سالار!
حسين: آقا چيكارش داريد؟ غروبه ديگه. دلتنگي مياره.
مصطفي: بگو احمد جان! بگو بذار سبك شي. اينجا نگي, كجا ميخواي بگي؟
احمد: خون داديم بپاش.
شهرام: به پاي چي؟
احمد: غمش را خورديم.
حسين: غم چي رو؟
احمد: عشقمان بود.
مصطفي: كي؟
احمد: بعدِ سالها آوارگي و خانه به دوشي, خانه ي اميدمان بود.
بهرام: سخت حرف ميزني, احمد. نيستي, مسلمون! مثل هميشه نيستي.
احمد: ممدعليشاه قاجار! عدالتخانه ما را به توپ بست. اي بي مروت هي...
شهرام: داستانِ توپ باران مجلسو, تو كتابا خونده بودم, منتها شنيدنش از زبون يه جوونِ سلماسي, اون هم متعلق به صد سال پيش, يه چيز ديگه بود. احمد, سفره ي دلشو برامون باز كرد. غم سنگيني بوده, غمِ آوار شدن مجلس.
احمد: تا دستِ مظفرالدينشاه بر كاغذ بلرزد و فرمان مشروطيت امضاء شود, جانمان به لبمان رسيد.
استبدادِ سياه قاجار, خون به جگرمان كرده بود. يك نيمه ي مملكت دست قواي روس بود و نيم ديگرش زير سلطه ي انگليس. نصيب خلايق هم چيزي نبود جز گرسنگي وبدبختي. روز به روز سبيلِ بناگوش دررفته ي شاه چربتر ميشد و پشتِ ما خميده تر. دنيا رو به ترقي بود و ما به عقب مي رفتيم. آنقدر بزرگ شده بودم كه اين را بفهمم.
حسين: هميشه يه دستي بوده كه پابند ما ميشده واسه جلورفتن.
مصطفي: هميشه يه دستي هم هست كه ميخواد دست ما رو بگيره ببره جلو.
حسين: مثل دست دكتر مصدق.
مصطفي: مثل دستِ محمد آقاي حنيف نژاد.
بهرام: مثل دستِ مسعود.
احمد: مشروطه گامي بود به پيش. دستي دراز شد تا ما را رهاكند از آنچه به بندمان كشيده بود. دردهاي ساليانمان در سينه انباشته شد . آنقدر فروخورديم كه جانمان لبالب پرشد از گدازه.
حسين : عشق و عاطفه امونو نثارش كرديم. پيشوامون بود. آوازه ايرانو تا دادگاه لاهه برد. نفت ايرانو ملي كرد. همه ي اميدمونو با اسمش گره زديم تا بكنه اون كاري رو كه مي خواست بكنه. اما مگه اين اعليحضرتِ كوفتي گذاشت؟ خشم اونجا پا گرفت كه ديديم شاه, نميذاره آرزوهامون قد بكشن.
بهرام: انقلاب ماهم قرار بود گامي به جلو باشه. پنجاه و هفتو ميگم. بلند شديم تا زنجيرها از دست و بالمون بريزه. پنجاه سالِ تمام زير چكمه ي پهلوي ها خون دل خورديم و غصه ذخيره كرديم. اما لحظه ي انفجار كه رسيد. انبار باروت بوديم.
شهرام: الآن هم هستيم. مگه نيستيم؟ از احمد هزار و دويست و هشتادو پنجي تا حسينِ سي تيري و بهرامِ پنجاه وهفتي و منِ هشتادو شيشي, همه دنبال اينيم كه جلو بريم.بيست و نه ساله كه آخوندها سوارِ گرده ي اين مردمن. به خدا گذشت هر ثانيه از اين سي سال , شمارشِ معكوسي بوده واسه تموم شدن عمرشون. هنوزهم جونمون لب به لب از گدازه اس. هنوز انبارباروتيم. بيخود نيست اسممونو گذاشتن بمب ساعتي.
احمد : آنقدر پرشديم از خشم كه تنها بستن پيمانه گمركيِ مسيونوزِ بلژيكي و شلاق كش كردن يكي از تجارِ تهران به بهانه افزايش بهاي قند, كافي بود تا حكم جرقه اي را پيدا كند كه بواسطه آن شعله از آتشدانِ مملكت فرارود و مشروطه بياغازد.
حسين : شعله هاي سي تير هم زبونه كشيدن رو با جرقه شروع كردن. فشار دربار روي دكتر مصدق و استعفاي پيراحمد آبادي ما, جرقه ها ي آتيش سي تير بودن.
بهرام: ما هم با جرقه شروع كرديم. اتفاقا جرقه ما هم تو ولايت شما زده شد احمد. تو تبريز!
مصطفي : ميگن دهه چهل, يعني روزگارِ جووني ما, دوره ي خاموشي اون شعله بود. اما اينطوريام نيست. آخه مردم مثل اون فانوسي ان كه اگه خاموشه./ واسه نفت نيست يك عالم نفت توشه. محمد حنيف نژاد, شمسِ تبريزي ما بود!همون مراد و مرشدي بود كه از وجود خودش و سازمانش شعله اي ساخت تا اون فانوس پر از نفت روشن بشه. فانوس روشن شد. مشعل شد. هنوز هم روشنه.
مهران: عجب صحنه ايه اين صحنه. من و احمد و حسين و مصطفي و بهرام, همديگه رو تو آينه ي هم مي بينيم. هر كدوممون نسخه اي از يه روايتيم. اميد و آرزو و بعد هم تلاش براي برآورده كردنش. هيچوقت اين ملت از آرزوهاش دست نكشيده. خيلي افتخار آميزه, نه؟
احمد : اول روز كه عدالتخانه تأسيس شد. همراه با سيد مصطفي سمسار كه نماينده پيشه وران بود. از تبريز عازم تهران شدم. سيد مصطفي با پدرم قوم و خويش بود ووقتي اصرار مرا براي تماشاي افتتاح مجلس ديد. دست رد به سينه ي پدر نزد. ايستادن در ميانه ي ميدان توپخانه براي ما ساكنانِ ولاياتِ دور ازمركز, خود رويايي محال بود كه آن روز به واقعيت پيوست. خلايق موجاموج صف كشيده بودند و من مدام سرك مي كشيدم كه مجلسيان را ببينم. مظفرالدين شاه را كه آوردند سوار بر صندلي چرخدارش بود و گفتي در حال سرودنِ غزل خداحافظي است. اين را ازرعشه اي دريافتيم كه جانش را به تلاطم انداخته بود. باري در ميدان توپخانه صد و ده تير دركردند و مقرر شد تا جلسات دايمي مجلس در كاخ بهارستان باشد. يعني همين مكاني كه در قفاي من مي بينيد. تأسيس عدالتخانه آنقدر شعف انگيز بود كه از آن پس, هر روز مردمِ مشتاق راهي بهارستان ميشدند تا براي اولين بار دخالت كنند در سرنوشت خويش. دنيا را هم اگر ميدادند, با مجلسمان معاوضه نميكرديم. بنايي كه خشت خشتش با رنج و خون بنا شود شايسته ي همين تكريم هم هست.
مهران: احمد گرمِ سير وسياحت از مجلس و غرق تو عوالم خودش بود كه حسين با همون دوچرخه ي عاريتيش من رو توي يكي از راهرو هاي موزه غافلگيركرد.
حسين : تهران شده, يه پارچه شور و غوغا. از ته خيابون ري تا اونطرفِ شمرون, هرجا ميري صحبت از دكتر مصدقه. وقتي مخالف خونيِ رزم آرا از صدا افتاد و صاحب صدا هم سقط شد. دكتر مصدق ماده واحده ي ملي شدن نفتو به مجلس برد و كار و يكسره كرد. مجلس كه ماده واحده رو تصويب كرد, سنا هم پاپس كشيد و مجبور شد عين ماده مجلسو تصويب كنه. حالا گس_ گلشائيانو كه رد كرديم, هيچ رفتيم تا ملي شدن صنعت نفت. اجنبي اينهمه سال پولِ نفتو بالا كشيد. حالا يه جا از دماغش دراومد. بنازم به همتش كه مايه ي مباهات ايران و ايرانيه.
مهران: مثل شهاب ميمونن. ميان توسقف آسمون, ميدرخشن و بعد محو ميشن. كوتاه و زودگذر ولي به يادموندني.
بهرام : هميشه همينطور بوده. لحظات شادِ عمر اين مردم, هيچوقت پايدار نبودن. روزي و ماهي و سالي و بعد هم تمام.
مهران: تو هم تجربه اشون كردي نه؟
بهرام: شيرين ترينشون رو تجربه كردم. زيباترينشون رو!
بهرام: سلطنت دوهزار و پونصدساله كه فروريخت, گفتيم همه چي تموم شد. گفتيم حالا نوبتِ عاشقي ماس. واسه تنفسِ هواي تازه ي آزادي از هم سبقت مي گرفتيم. اونقدر همديگه رو دوست داشتيم كه فكر كردن به خود, كمرنگ ترين دغدغه امون بود. ميليونها دل براي يه چيز مي تپيد. ميليونها نگاه به يه جا خيره بود. كلمات رو دوباره پيدا كرده بوديم. آرزوهامون رو پيدا كرده بوديم. قلبهامون رو پيدا كرده بوديم. خودمون روپيدا كرده بوديم. زندانيها آزاد شده بودن. خونها داشتن به ثمرميرسيدن. گفتيم ديگه يكي نيست اون بالا كه برامون تصميم بگيره. گفتيم حالا هم استقلالمون رو داريم و هم آزاديمون رو. چه ميدونستيم از چاله در نيومده, با چاه خميني مواجه ميشيم؟ چراغ خونه امونو خاموش كرد. خدا چراغ ِ عمرشو خاموش كنه!
مهران: چي شد؟
بهرام: گرگ بود اونكه با لباس ميش از راه اومده بود.
مهران: چي كار كرد؟
بهرام: زد زير تموم قول و قراراش. آزادي رو به چارميخ كشيد. گفت ولي فقيه, اول و وسط و آخر همه چيزه. حاكميت مردم چيه؟ حرفش اين بود كه آب بي اذنِ ولايت نبايد خورد. خودشو برد تو ماه تا ايرانو تا بتونه ايرانو فروكنه تو چاهِ بدبختي. تازه فهميديم كه نقطه ي پايانِ سلطنت, نقطه ي آغاز آزادي نبود. رفتيم سرِ سطر كه جمله ي آزادي رو بنويسيم. ارتجاع زد قلممونو شكست.
حسين : از روزي كه دكتر مصدق توي دادگاه لاهه داغ نفت ايرانو براي هميشه به دل استعمار گذاشت تا روزي كه استعفا داد, همه اش بيست و چهار روز طول كشيد. توي اين بيست و چهار روز, يه طرف شور و شوق يه ملت بود به پيشوايِ كبيرش. يه طرف توطئه بود و كارشكني. وقتي روز سي تير, مردم با موجِ اراده اشون, دكتر مصدقو به نخست وزيري برگردوندن. خبرنداشتن كه شاه و حاميان استعماريش با روضه خونهاي درباري و چماقداراي دست نشونده اشون, خيزِ خاموش كردن صداي ايرانو برداشتن. راست ميگه مهران دلخوشيهاي ما هميشه شروع نشده تموم شدن.
احمد : شيخ فضل الله ملعون, يك پايش دركاخِ ممدعليشاه بود و يك پايش بر گلوي مشروطه خواهان. دعويِ مشروطه خواهي ميكرد تا خونِ ما را مباح كند. لامروت, سفره براي ممدعليشاه پهن كرد تا آن نمك به حرام, سرِ مشروطه بر آن گذاشته و گوش تا گوش ببرد. مجلس را محاصره كرد تا شايد مشروطه خواهان را مجبور به تمكين از اوامرش كند. اما مجاهدان مشروطه از تخته بند تنهاشان زنجير بافتند و گردِ مجلس كشيدند. ممدعليشاه كه ديد به تاجش پشمي نمانده, دست به دامانِ لياخوف شد. اوهم گلوله هاي تكفيرِ شيخ فضل الله را در توپِ بريگاد قزاق گذاشت و قلب مجلس را نشانه رفت.
احمد: ممدعليشاه قاجار! عدالتخانه ما را به توپ بست. اي بي مروت هي...
مهران: پس اين بود اون غمي كه بغضو تو گلوي احمد ما حبس كرده بود. عدالتخونه اومده بود تا راه نفسش رو بازكنه, اما استبداد دوباره پنجه به گلوگاهش كشيد. بغضي كه بعد از كودتاي بيست و هشت مرداد گره تو صداي حسين آصفي انداخت هم همين بغض بود. آخه اميدشو نااميد كرد. غمي كه بعد از تنوره كشيدن هاي خميني تو چشمهاي بهرام خونه كرد هم از همين جنس بود. انقلابشو دزديده بودن. شوخي كه نبود.
احمد: نشنفتم از مصطفي هم بگويي برادر! هرچه نباشد او هم از پيرامونيان ماست.
مهران: مصطفي؟ مصطفي كجاس؟
بهرام: داره ميخونه. داره نگاه مي كنه. فكر مي كنه.
احمد: چه ميخواند برادر؟
حسين: به چي نگاه مي كنه اخوي؟
مهران: راجع به چي فكر مي كنه ؟
بهرام: گذشته رو ميخونه. به امروز نگاه مي كنه. به آينده فكر مي كنه.
مهران: واسه چي؟
محمدآقا ميگه بايد گذشته رو خوند. بايد به راز تكرارِ شكستها و دليلِ هميشگي شدن غمها در اين مملكت فكر كرد. هر بار كه مي بينمش سئوالي دربرابرم ميذاره كه پيشاپيش ميدونم تنها پاسخگوي اون خودشه. ميگه ميدوني چرا مشروطه به سرانجام نرسيد؟
احمد: چرا ؟
مصطفي: ميگه ميدوني چرا مصدق بزرگ, آرزوهاش رو با خودش به احمدآباد برد و دلتنگيهاش رو به تنهايي گريست؟
حسين: چرا؟
مصطفي: ميگه به هستي ها راضي نشيد. خيزِ بايدها رو برداريد.
مهران: چطوري؟
مصطفي: ميگه بايد كاري كرد كارستون. بايد راهي متفاوت رو آغاز كرد. ميگه بايد ضعفها رو شناخت و قوتها روتقويت كرد. ميگه بايد ديد كه چي داريم و با اين داشته ها به چي ميخوايم برسيم. محمدآقا ميخواد از اون شهابي كه مهران ازش گفت. يه ستاره ي پايدار بسازه.
راوي : مصطفي, يعني همون رفيق پرسشگرما. به سرچشمه اي رسيده بود كه خودش هم نمي دونست بيشتر از چهاردهه بعد به دريايي خروشان از مقاومت و ايستادگي يك خلق تبديل ميشه. حتي بهرام كه يك ميليشياي پرشورِ مجاهد خلق بود هم از چنين فردايي باخبر نبود. اما جفتشون يك چيز رو ميدونستن. اون هم اينكه اين راه متفاوت به سرانجام ِتابناكي ميرسه كه آرزوي صدسال رنج و خونه.
احمد: ميرزا روايتگرِ راوي الملك. اگرچه بيان شيوايي داريد. اما رخصت بدهيد تا شرح ماجرا را خودم بگويم. گفتم مشروطه دُردانه اي بود كه ايرانزمين, آن را با رنجهاي بسيار در صدفِ خويش پروراند. اما مشروعه خواهان ريايي و استبداد ممدعليشاهي تابِ تحملش را نياوردند و با همدستيِ روسهاي استعمارگر. توپ بارانش كردند و فاتحه اش را خواندند. بعد هم ما مانديم و آرزوهاي به خاكستر نشسته.
راوي: ياشاسين, احمدجان, ياشاسين. مختصر ومفيد گفتي. با اينهمه زبان گويا. بهتره داستانه بقيه رو هم از زبون خودشون بشنويم. حسين آقا بسم الله.
حسين: عرضم به حضور شما كه من از دل دريايي دكتر مصدق گفتم و همتش براي استقلال ايران. دكتر مصدق براي اينكه دست دربار رو از ارتش كوتاه كنه وجلوي كارشكني هاي شاه رو بگيره. پستِ وزارت جنگ رو خواست. ولي شاه نداد. دكتر مصدق هم فرداي همون روز استعفانامه اش رو گذاشت روي ميز شاه.
بهرام: من از 22 بهمن 57, گفتم از پيروزيِ يه انقلاب. از فواره هاي شورو عشق و نشاط. من از بهار آزادي گفتم. از فرش سرخي گفتم كه جووناي هم سن و سال من پيش پاي خميني پهن كردن. مهموني كه منتظرش بوديم. دزدِ اموالمون بود. تابيايم به خودمون بجنبيم. انقلاب رو روي هوا زد و رفت.
مهران: من كم گفتم. ولي فكر مي كنم چندان نيازي هم به گفتن نباشه. آخه هرچي من بخوام بگم, بيشترش رو ميدونيد. من اهل همين دور و برام. اهل همين خيابون هاي تاريك و غمزده. من هم رهگذرِ كوچه هاي تحقيرم. دار و داغ و درفش و دروغ و درد. من هم عصر شمام. مي شناسيدم.
احمد: الغرض, اين بود حكايت ما. يأس به تاراج اميدمان آمد.
حسين: زير پامون خالي شد. ايرانِ بدون مصدق ؟ مگه ميشه؟
بهرام: ابليس مست, سورِ عزاي ما را به سفره نشسته است. روزگار غريبي است نازنين.
مهران: شرح دلتنگيهاي من هم توي وبلاگها پره. خستگي. تنهايي. اضطراب.
مصطفي: من چيزي نگفتم. ولي امروز ميخوام خيلي چيزا بگم.
مصطفي: اينجايي كه من ايستادم سال چهل و چهاره. داوازده ساله كه از كودتاي ارتجاعي و استعماري 28 مرداد عليه دكتر مصدق, پيشواي نهضت ملي ايران ميگذره. سه سال پيش شاه به يه نمايش مسخره, رنگ انقلاب سفيد زد و سعي كرد تا انديشه ي تغيير توي ايران رو براي هميشه از بين ببره. آخوندهاي مرتجع واسلام پناهانِ درباري هم جز ازموضع ضد تاريخي, هيچ دعوايي با شاه ندارن. رفرميستها هم كه مدعي مبارزه ي قانوني بودن با مانورهاي فريبكارانه شاه, خلع سلاح شدن. 15 خرداد 42, يعني دوسال پيش آخرين خاطره ما از قيام و اعتراض بود. خاطره اي كه به ضرب گلوله به خاك و خون كشيده شد. خلاصه كنم. اين شرايط براي من و همه جوونهاي عاصي اي كه از ديكتاتوريِ سلطنتي ذله شديم. هيچ چيزي جز يه بن بست نيست.
مهران: همه اش بن بست. همه اش تنگنا. نفرين شده اين تاريخ!
بهرام: اين كلاف سردرگم, بالأخره بايد از يه جايي باز بشه يا نه؟
حسين: يه طرف دربار و حاميان خارجيش با تمام آخوندها و نوچه هاشون. يه طرف مصدق تنها و مردمِ بي دفاع. جنگ نابرابريه اين جنگ.
احمد: هنگام كه صاعقه, بر نهالِ نوپا ميكوبد, اميد ايستادگي بسا اندك است. مشروطه به بار نرسيده صاعقه خورد. امان از اين بيداد.
مصطفي: وقتي ديوارها قطور و راه ها بي سرانجام ميشن. وقتي همه چيز نشستن و تسليم رو ترويج مي كنه. بايد همت كرد و دست روي زانو گذاشت و بلند شد. فروشكستن ديوارها و گشودن راه ها, كار خودمونه. اگه دنيا ميگه بشين تو يا علي بگو و پاشو. اگه همه ميگن زبون به كام بگير, تو دهن بازكن و فريادبكش. اگه هم به ظلم خو كردن و تسليم عادت شد. تو بگو هيهات و تن بزن ازتسليم. طلسمِ سكوتو بشكن بعد تكثير فريادها رو به تماشا بشين. اين پيامِ جاودانه ي حنيفه.
احمد: ستارخانِ قره باغي. از دلاورانِ تبريز, با 20 تن از پيرامونيان خويش بيرقهاي سفيد را از سر درخانه هاي محله ي امير خيز فروانداخت و مشروطه با عزم او دوباره قامت برافراشت.
حسين: تهران از صبح سي تير غلغله شد. بازاري ها حجره ها رو بستن. كارگرها دست از كار كشيدن. اتوبوسها راهي گاراژ شدن و كسبه كركره ي مغازه ها رو پايين كشيدن. ايران يكپارچه فرياد شده. يا مرگ يا مصدق/ مرگ بر قوام/
مصدق پيروز است.
بهرام:سي خرداده امروز. اين اتمام حجت تاريخيِ مسعوده. ما به ذلتِ سرسپاري به خميني تن نداديم. گفتيم مرگ بر ارتجاع و قد كشيديم.
مهران: زمان, زمانِ برخاستنه. صدساله كه اين آتيشفشان مدام در التهاب و تلاطمه. از اميرخيز تا اشرف, هميشه بودن كسايي كه جرقه وار, آتشها آفريدن. توي اين صدساله, بارها و بارها ناقوسهاي برخاستن به صدا در اومده. ايناها. اين همه شاهد. اين همه آتيش!
مهران: خيلي طول كشيد تا بفهمم شب و روز نه نتيجه ي چرخش زمين به دور خودش. بلكه نتيجه ي عملكرد ماس. حتي توي تاريكترين شبها هم اگه كسي پا پيش بذاره و خورشيد رو صدا كنه. ميتونه نور اميد رو تو دل تمام آدمهاي شبزده روشن كنه و روز رو دوباره به آسمون برگردونه. كار رهبرانِ جنبش آزاديخواهانه مردم ايران از صد سال پيش تا امروز همين بوده.
اونكه خورشيد باوره, ميتونه خورشيد آور هم باشه. منتها پس تا جايي كه به شروع حركت بر ميگرده, تاريخ ما پر ازشروعه. مشكل توي ادامه اس. مشكل تو طلوع يك روز پايداره. نه روزي كوتاه و كه طلوع نكرده به غروب بشينه.
مهران : يا الله احمد آقا. چه عجب اين طرفا؟ سرت گرمِ مشروطه شد, مارو پاك فراموش كردي.
احمد : ارادتمندم. كم سعادت شديم قربان. همه در تكاپوي رتق و فتق اوضاع مشروطه ايم. پرچمي كه ستارخان در اميرخيز بلند كرد. دست به دست شد و سرانجام در تهران به اهتزار درآمد. اكنون ممدعليشاه جانش را برداشته و در سفارت روس بست نشسته است. استبداد صغير از ايران برچيده شد. در تهران مجلس عالي برپا شده . براي ستارخان تلگرام رسيده كه به تهران رفته به مجلس عالي بپيوندد ما هم مشايعت كنندگان سرداريم. چه افتخاري از اين بالاتر؟ شما را در تهران زيارت خواهيم كرد.
مهران : عازم تهرانن. اما نه ستارخان و نه يارانش هيچكدوم از دامي كه ميوه چين هاي انقلاب توي تهران براشون پهن كردن خبر ندارن. دستِ توطئه, روز مشروطه رو طلوع نكرده به غروب كشوند. احمد از چنين سرانجامي خبرنداشت.
مهران: حسين! دوچرخه ات كو؟ روزنامه ها تعطيلن؟
حسين: سلام. نه روزنامه ها بازن. سپردمشون به آقا داداشم .
مهران: سرت شلوغه, هان ؟
حسين: اي بگي نگي. ميخوايم مجلس فرمايشي شاه رو منحل كنيم. دولت دكتر مصدق رفراندوم گذاشته. اسمش مجلسه. يه سنگرديگه از سنگراي استعماره.
مهران: منحل ميشه. با رأي مستقيم مردم, منحل ميشه.
حسين: جدي ميگي. تو از كجا ميدوني؟
مهران: هرچي باشه مي نيمم پنجاه سال بعد تو به دنيا اومدم. فرداي تو خودش ديروزِ ماس. ( مي خندد)
حسين: خوش خبرباشي اخوي. مي بينمت.
مهران: نخواستم اين لحظات خوش رو ازش بگيرم. خبرِ خوشِ انحلال مجلس هفدهم رو بهش دادم. اما بهش نگفتم كه دو قدم بعد شاه و استعمار و ارتجاع دست به دست هم ميدن و با يه كودتاي ننگين پرونده ي دولت دكتر مصدق رو براي هميشه مي بندن.
بهرام: چيه؟ با من هم ميخواي از آينده حرف بزني؟
مهران: تو خودت آينده اي ميليشيا!
بهرام: خميني تصميمشو گرفته. ميخواد هوا رو از تمامِ تعفن تاريخي خودش و آخوندهاي دورو برش پر كنه. واسه سرپا موندن يه مانع بيشترنداره كه اون هم مجاهدينن. ما هم تصميمون رو گرفتيم . مي گيم مرگ بر خميني و تا آخرش هم هستيم. اينه مرام مجاهد خلق.
مهران: يه سئؤال!
بهرام: بگو.
مهران: اين چه حكمتيه كه پشت اون برخاستنهاي قبلي هميشه يه نشستِ ديگه اومده. اما برخاستن اين نسل هنوز كه هنوزه بادوامه؟
بهرام ( با لبخند) : از مصطفي بپرس. اون از سرچشمه مياد.
مصطفي : ميخوايم يه راه تازه شروع كنيم. يه راه متفاوت. منتها قبلش بايد راههاي طي شده رو خوب خوب بشناسيم تا توي چاله چوله هاي تجربه شده نيافتيم.
احمد: مصطفي خان! راه طي شده راه ما بود. چه شد كه سرنوشت سردار ملي آنطور غريبانه و دردآلود در پاركِ نفرين شده ي اتابك رقم خورد؟ چه بود آن تير غيب كه پاي ستارخان ما را ناكار كرد و مشروطه را داغدار؟
مصطفي: چرا به تهران اومديد؟
احمد: خوب تلگرام برايمان فرستادند. گفتيم انقلاب فيروز گشته. حكومتِ مشروطه برسركار است.
مصطفي: توطئه بود, احمد, توطئه بود. اونهايي كه تو تهران روي كار اومدن همه دست پرورده استعمار بودن. وقتي ديدن آتيش انقلاب مهارپذير نيست و ستارخان ميره تا ايران رو از موج مشروطه خواهي پر كنه. دست به كار شدن و مشتي دست نشونده مثل سردار اسعد و سپهدار تنكابني رو روونه تهران كردن بعد هم براي اينكه قال قضيه رو بكنن سراغ ستارخان اومدن. ميخواستن سردار رو از مردمش جدا كنن تا مشعلِ تبريز, واسه شعله ورشدن جرقه نداشته باشه. پي بردن به اين توطئه نياز به هوشياري داشت.
احمد: ولي آخر ...
مصطفي: ببينم هيچ به اين فكر كردي كه چرا تا قبل از فتح تهران, تبريز در محاصره بود؟ دست و پاي ستارخان رو بستن تا بتونن انقلاب رو استحاله كنن. بعد هم وقتي همه چيز تموم شد براش دعوتنامه فرستادن. توطئه يعني اين.
احمد: تيرِ توطئه از گلوله ي دشمن, كاري تراست. تفنگ ما حريفِ اين دام نشد.
مهران: عبور از شرايط پيچيده و توطئه هاي بنيان كن, خيلي فراتر از فتح ميدونهاي نبردِ رودر روئه. آخه اينجا همونجاس كه دشمن با چهره اي متفاوت جلو مياد. خوندنِ دستش ساده نيست. سلاحي كاراتر ميخواد.
بهرام: اسمش بينشه.
مصطفي: اينو محمد آقا ياد ما داد. همونكه گفت بايد تحليل مشخص از شرايط مشخص داشت. همون كه شالوده ي سازمانش رو بر اساس بينشِ انقلابي و توحيدي بنا گذاشت. محمد آقاي حنيف نژاد. جنبش رو پيچيده كرد.
مهران: به دنبال اون گام اوليه, بيشمار گام ديگه برداشته شد. اون گام, انقلاب رو در برابر همه توطئه ها بيمه كرد.
حسين: دكتر مصدق با اونهمه خونفشاني واونهمه حمايت مردمي روي كار اومد. چطور شد كه با يه كودتا سقوط كرد؟
مصطفي: داستانش طولانيه حسين جون. دكتر مصدق تنها بود. ارتش تحت امر شاه بود, نه مصدق. مردم كم خون ندادن. جانفشاني هم كم نبود. منتها دكتر مصدق براي تحقق آرزوهاش به تشكيلات نياز داشت. به يه سازماني كه قدرت رويارويي و پيش برد خطِ پيشواي نهضت ملي رو داشته باشه.
حسين: مگه حزب توده نبود؟
مصطفي: حزب توده نه. حزبِ مردم فروش توده. 600 نفر از كادرهاش افسر ارتش بودن. هم امكانات تشكيلاتي داشت, همه نظامي. اما درد اينجا بود كه سرش هيچ تعلقي به ايران نداشت. بخاطر همين هم تماشاچيِ شكست نهضت ملي شد. آخوند كاشاني و باقيِ آخوندهاي درباري هم كه تكليفشون روشن بود. براي دولت زاهدي كارت تبريك ميفرستادن و دكتر مصدق رو تكفير ميكردن. تنها بود مصدق. تكثير نشد.
حسين : چي مي خوني اخوي؟
مهران: كتاب. كتابِ « الجزاير و مردان مجاهد»
حسين : الجزاير؟ چي شده حالا به الجزاير پيله كردي؟
مهران: به الجزاير پيله نكردم. به جمله اي كه پشت جلدش چاپ شده پيله كردم.
حسين: جمله چيه؟
مهران: مال دكتر مصدقه. پيشواي نهضت ملي ايران.
حسين: چي نوشته؟ ( از روي كتاب مي خواند) ديگران هم اگر علاقه به وطن دارند بايد همين راه را بروند
مهران: حرفهاي مصطفي جديد بود. اونچه از حنيف آموخته بود, سواي تمام آموزه ها بود. به قول خودش.
مصطفي: محمد آقا, آينه اي جلوي ما و تاريخمون گذاشت كه توش خودمون رو با تمام ضعفها و قوتهامون ديديم. ما با محمدآقا خودمون رو پيدا كرديم.
مهران: آه اي يقين
راوي: رفتن يكباره ي راهنماي موزه رو اون هم بعد از خوندن اين بند كوتاه از يك شعر معروف, به حسابِ پايان بازديد از موزه ي تاريخ معاصر ما نگذاريد. از قضا تازه به جاي حساس ماجرا رسيديم. هر كدوم از اين رفقاي صميمي, به بيمها و اميدهاي روزگار خودشون اشاره كردن . اونجايي كه قفل تقدير, دروازه هاي فردا رو بست. مصطفي با كليدِ همه قفلها از راه رسيد و به فردا سلام كرد. اونجا كه همه از نداشته ها مي گفتن. مصطفي نشونيِ دارائيها رو داد.
راوي: امروز, روزِ آخر بازديد ما از موزه ي تاريخ معاصره. سفر كوتاه ولي پرباري بود. از گذشته شروع كرديم, اما حكايت امروز و فردا, همچنان باقيه. اگر بخاطر داشته باشيد آخرين ديدارمون, با شنيدن شرح ناكاميهاي احمد و حسين همراه بود. ناكامي هايي كه مصطفي اونها رو به نداشته ها ربط داد و از اونجا به خلق داراييها رسيد.
احمد : چه ميشد اگر مشروطه را سلاحي بود, توطئه شكن؟ چه ميشد اگر تفنگهامان توان به خاك انداختن دشمنان نامرئي را هم داشت؟ چه مي شد اگر زخم ستارخان را مرهمي ميساختيم از بينش؟
حسين : چي ميشد اگه دكترمصدق, دست پرتوان و قدرتمندي داشت تا كمكش كنه براي تحقق آرزوهاش ؟ چي ميشد اگه سازماني بود تا دفاع كنه از اون هم دسترنج و اون همه خونبها؟
مهران : اونچه كه به چه ميشدها و اي كاش ها و ناكاميها پاسخ داد, تولد يك اراده بود و تبلور يك تصميم. سازمان مجاهدين خلق ايران
احمد: اين برادر ارجمند ما, آقا مصطفاي عسگري را كسي نديده؟ چند روزي است كه از مصاحبتش بي بهره ايم. آقا مصطفي! آقا مصطفي!
حسين: تو هم دنبال مصطفي ميگردي؟ جاش خاليه . نيست؟
بهرام: جاي كي؟ مصطفي؟ ... سبزه سبزه. سبزِ سبز!
احمد: بهرام جان, درست است كه ما چهارتا رختِ مجاهدي بيشتر ازتو پاره كرده ايم. اما تو كه آتيه ي مايي, از مصطفي خبر نداري؟
حسين: بابا نيمه جونمون كردي اخوي. بگو ببينيم جونش سلامته يا نه؟
بهرام: شاخِ شمشاده. خوبِ خوب! .. مصطفي, حرفه اي شده.
احمد: حرفه اي؟ چه حرفه اي؟
بهرام: منظورم از اون حرفه ها نيست, احمد جان. حرفه اي شده, يعني مجاهد شده. يعني تمامِ وقتشو صرف مبارزه كرده.
احمد: نه! يعني مثل ما غروبها از مشق رزم به خانه باز نمي گردد؟
حسين: نون شبشو چيكار مي كنه؟ باز ما يه آب باريكه اي از روزنامه فروشي داريم.
بهرام: حسين جان! قرار نيست گذشته تكرار بشه. اين همون دستيه كه آرزوي تو بود. همون كه دكتر مصدق نداشت. واسه اينكه اون دست, دست بشه. يه سري بايد از همه چيزشون بگذرن. بايد شب و روزشون رو وقف مبارزه اي از اين جنس بكنن. دوران نيمه وقتي و قاطي شدن زندگي و مبارزه گذشته. مجاهد يعني تمام عيار.
احمد: خشنودمان كردي آمدي! دلنگرانت بوديم, برادر! سراغت را از بهرام خان گرفتيم. گفت گرمِ مجاهدتي.
مصطفي: پشتمون به شماها گرمه. قدم تو راهي گذاشتيم كه راه نيمه تمام شما بود.
احمد: روزها پي ات مي گشتم تا جوابِ سئوالم را بيابم. ببينم, رخصت پرسش دارم يا وقتت تنگ است.
مصطفي: اختيار داري احمد جان. منتظرم تا مسئولم بياد. اتفاقا براي عادي سازي هم كه شده بد نيست با هم گپ بزنيم.
احمد: آن روز, بهرام خانِ ما, از سلاحي حرف زد كه نامش بينش بود. سلاحي كه كاراتر از وِرِنديل ماست. گفت مجاهدي كه مسلح به آن سلاح است, هرگز خلع سلاح نميشود. ببينم محمد آقاي شما, اين سلاح را از كجا يافت؟
مصطفي: اين سلاح بود, احمد جان. منتها قرنها, روي طاقچه هاي ارتجاع و دينفروشي, خاك گرفته بود. آخونداي همكيشِ شيخ فضل الله و كاشاني, قبضه اش كرده بودن تا باهاش جيب خودشون و نوچه هاشون رو پر كنن. محمد آقا دوباره كشفش كرد بعد اونو از چنگِ آخوندها در آورد و غباررو از چهره اش تكوند. اين همون ايدئولوژيِ اسلام انقلابيه. محمد آقا اين تئوري رو راهنماي عمل سازمانش قرار داد . محمد آقا دكونِ مرزبندي بين با خدا و بي خدا رو براي هميشه تخته كرد و از اسلامي گفت كه مرز رو بين ا ستثمار كننده و استثمار شونده مي كشه.
احمد: زمان كه ميگذرد, گويشها هم عوض ميشود. آنچه ميگويي را كامل نمي فهمم. اما آرامشي كه در نگاه توست, مجابم مي كند. ياشاسين محمد آقا كه حقاً گشايشگر بود.
مهران: محمد آقا كاشفِ چشمه اي بود كه جوشش اون تا بيكرانها ادامه داره. ...چه نسلها كه از اين چشمه سيراب شدن.
مصطفي: 3 خرداد سالِ 1351. زندانِ اوين. تا اين شبِ لعنت شده به پايان برسه و سپيده ي چهارم خرداد, سينه ي آسمونو بشكافه فرصت زيادي نمونده. قراره صبح علي الطلوع, محمد آقاي حنيف نژاد رو به همراه يارانش تيرباران كنن. محمد آقا اومده بود كه خودش و سازمانش رو فداي آزادي خلقش كنه. پس چه باك از گلوله هاي سربي؟ چه باك از مرگ؟ امشب, محمد آقاي ما بار سفر رو بسته. سحر راهي ميشه. به ستاره ها بگيد, براي خورشيد ما راه باز كنن!
مهران: محمد حنيف نژاد , در تاريخ ايران ارزشهايي رو خلق كرد كه خودش و يارانش, اولين عمل كننده به اون ارزشها بودن. ارزشهايي كه نسل ما ميراثدار اونهاست و هر كدومشون گنجي از گنجينه ي بيكران مبارزه و مقاومته.
حسين : زندانا عوض نشدن, نه؟ البته زماني هم نگذشته.
مصطفي : هنوز ديوارا از بتون مسلحن.
حسين: بهرام! اينجا كسي رو داري ؟
مصطفي: اوهوم.كسي رو دارم كه همه كَسَمه. توي يكي از همين سلولهاي تاريك و نمور, يه زنداني با جسمي شكنجه شده و رنجور, دست به كار آفرينشِ فرداس.
حسين : كيه اون زنداني؟
مصطفي : مسعود رجوي.
حسين: ميشناسيش؟
مصطفي : تنها بازمانده مركزيت سازمان مجاهدين خلق ايرانه. بيرون, مشتي اپورتونيستِ فرصت طلب, از شهادت مركزيت سازمان سوء استفاده كردن تا تنها جريان انقلابيِ مسلمون رو با چپ نمايي هاي خائنانه از هم بپاشونن. فكر كردن ميتونن نهالي كه محمد آقا كاشته و سپردتش به دست مسعود رو جاكن كنن. مسعود توي اين سلولهاي تنگ وتاريك با تني دردمند و مجروح, يكتنه داره بارِ سازمانِ حنيف رو به دوش ميكشه.
حسين: چطوري؟ مگه ميشه؟
مصطفي : توي قاموسِ مسعود رجوي , نميشه معنا نداره. مسعود رجوي به اعتبارِ همون چشمه اي كه از بينش حنيف جوشيد و به اعتبارِ ايمانش به سرانجام اين مسير, مرزهاي سازمان رو دوباره ترسيم كرد. باورت نميشه حسين! مسعود با يه جمله, سازمان ما رو برد تا نوك قله ي تاريخ.
حسين: چي بود اون جمله؟
مصطفي: بر روي محور ترقيخواهي. اسلام چپ ماركسيسم است.
بهرام: فكر مي كني سازمان مجاهدين خلق ايران, چطور تونست جلوي ديوي مثل خميني بايسته؟ بابا اين هيولا, مشروعيت سياسي و مذهبي توش يه كاسه شده. ميگن يه جمله ي امام براي جمع كردن يه جريان كافيه. با يه فتوا, زمين و زمانو ميدوزه به هم. اما به مجاهدين كه ميرسه ذليل و عليله.
مهران: تا حالا شده از خودتون بپرسيد كه راستي مجاهدين چي دارن كه دشمن آزادي اينقدر ازشون ميترسه؟
بهرام: دارايي مجاهدين همون چيزيه كه اين ملت, قرنهاست كه از نداشتنش رنج ميبرن . اول رهبري اي كه حاضر باشه توي پرفتنه ترين شرايط, قبل از همه از خودش مايه بذاره. بعد هم ايدئولوژي اي كه هيچكدوم از ستونهاي ارتجاع و استعمار به سقف بالابلندش نرسن. بعد هم تشكيلاتي كه هيچ طوفاني نتونه متلاشيش كنه. خورشيد سي خرداد, از افقِ اراده ي رهبري مجاهدين طلوع كرد. اون اراده محصول ايمان به همون سقف بالابلند ايدئولوژي بود. بعدهم ميرسيم به تشكيلات كه اون اراده و ايمان رو تو رگهاي ايران جاري كرد. ميليشياها به عشق مسعود, با سلاح ايدئولوژي و با وفاداري به همين تشكيلات بود كه به شهادت در راه آزادي , پيروزمندانه لبخند زدن.
مهران: پشت اين در, شهريه كه فقط ما از وجودش با خبريم. منظورم ماييه كه اهل اين روزگاريم. احمد و حسين حتي توي روياهاشون هم چنين جايي رو نمي ديدن. مصطفي و بهرام به تحققش باور داشتن اما فكر نميكردن به اين زوديها بنا بشه. اما براي ما نه رؤياس و نه آرزوي محقق نشده. براي ما واقعيته. ( در باز ميشود) بفرماييد. قدمتون روي چشم!
مهران: اِ... احمد ! تو اينجا چيكار مي كني؟ ما رو بگو كه فكر كرديم اينجا فقط مخصوصِ زمان ماس.
احمد: راست گفتي برادر, اشرف, شهرِ زمان شماست. تا آنجا كه به ما بر ميگردد, حضورمان, حضور تاريخي است. اين حقير چند روز بعد از وقايعِ پارك اتابك, با گلوله ي خيانت, به خاك افتادم. اما مرگِ تن, مرگ من نبود. من در ادامه اين راه زنده ام. اشرف, ادامه راه است.
رحمان: به قول دكتر مصدق, عمر ما در برابر عمرملت, ساعتي بيش نيست. زنده ايم چون آرزوي آزادي زنده اس. ما هرگز نمي ميريم.
مصطفي: دير رسيدي, ما خيلي وقته اينجا منتظريم! محمد آقاي حنيف نژاد, توي آخرين پيامش از رزمز پيروزي گفته, شنيدي؟
صداي مهران: بگو بشنوم.
مصطفي: رمز پيروزي ما در حفظ وحدت دائمي سياسي و تشكيلاتي گروه است،كه در مساعي زير متجلي ميگردد:
1- وحدت تشكيلاتي. 2- وحدت استراتژيك. 3- وحدت ايدئؤلوژيك. اينجا توي اشرف تمام اين مساعي محقق شدن. پس پيروزي, رمزگشايي شده. بايد نتيجه رو پيشاپيش به تاريخ ايران تبريك گفت.
بهرام : فكرش هم نميكردم كه يه روزي توي شهري مثل اينجا, ميدوني بنام سي خردادو ساخته شه. روزهاي بزرگ, با نمادها جاودانه ميشن.
مهران : عكست توي موزه اشرف هست. ديديش؟
بهرام: اونقدر ديدني اينجا هست, كه به عكس خودم نميرسم. تو خيابونهاي اين شهر كه راه ميرم, ياد حرف يكي از اون مجاهداي قديمي مي افتم. من اون موقع تازه با سازمان آشنا شده بودم. ازش درباره برادر مسعود پرسيدم. اون برام خاطره اي رو تعريف كرد كه بعد از اون هيچوقت فراموشم نشد.
مهران : چي بود اون خاطره؟
بهرام: مي گفت, قبل از اينكه محمد آقا رو براي اعدام ببرن, تو يه سلول بود كه سلول كناريش هم, سلولِ برادر مسعود بوده. اونجا محمد آقا با مورس از برادر مسعود پيمان مي گيره. برادر مسعود هم آخرين حرفها رو با مورس به محمد آقا ميزنه و ميگه: « تو معلم بزرگ ما و نسل ما بودي، تاريخ ما هرگز كاري ر و كه تو كردي و راهي روكه تو رفتي فراموش نمي كنه. ما راهت رو ادامه ميديم. » خشت, خشتِ اين شهر, رو وفاداري به همون پيمان و ادامه همون راه بنا شده. بذار بعد اين همه سال اختناق, تو هواي آزادي نفس بكشيم
راوي : اشرف, بازوي آزاديخواهي ايرانه. شهريه نه به قدمت يك قرن, بلكه قرنها مبارزه براي آزادي. اين همون گنج ديريافته ايه كه پاسخگوي تاريخيِ تمام چراها و كليد تمام معماهاس. اين همون دارايي بي جايگزينيه كه سرانجام پيروزي رو به سرزمين ما هديه مي كنه. عبور چهارساله ي اشرف, از دل آتشها و فتنه ها, بزرگترين آزمايش تاريخي اين گنجينه ي عظيم ملي و ميهنيه. آزمايشي كه پسِ پشت گذاشتن اون, مرهونِ پايبندي به همون اصولِ ريشه داريه كه شرحشون رو پيش از اين از زبان دوستان هم پيمان ما شنيديد. اگرچه تاريخ سرزمين ما, تاريخ از دست دادنها و فرصت سوزيها و رنجها و مرارتها بوده. اما به اعتباراين داراييِ بزرگ, ما در بيكرانِ تاريخ نه تنها چيزي ازدست نداديم. بلكه ثروتمندتر از همه ايم. ما براي پيروزي, همه چيز داريم. همه چيز!
مهران: گفتيم ما پيروز مي شويم و پيروز شديم. 
|