اراده يك انقلابي

نگهبان بند دريچه سلول را باز كرد و اسم او را صدا كرد وگفت 10دقيقه ديگر براي بازجويي آماده باش. مرتضي با شنيدن اسم خودش آرام گفت: «ما هميشه آماده هستيم. ديگر كابل خوردن و شكنجه برايمان عادي شده است فكر ميكنيد با اينكارها ميتوانيد از من مصاحبهدر بياوريد؟»
ساير زندانيان ميدانستند كه صدا زدن اسم آنها در حالت معمول براي شكنجه است كه يا اطلاعات ميخواستند، يا اينكه فشار ميآورند بهزنداني كه مصاحبهتلويزيوني كند و سازمان را محكوم كند. يك حالت ديگر هم اين بود كه. اگر همان وقت كه اسم نفرات زنداني را صدا ميزدند، ميگفتند وسايلت را جمع كن، معلوم ميشد كه براي اعدام ميبرند.
دربازجويي مرتضي زير ضربات كابل پاسداران و فحاشي آنان بهيك چيز فكر ميكرد، مقاومت و بهخشم آوردن بازجوي شكنجهگر.سر بازجو كه از زدن او و داد وبيداد چيزي عايدش نشد گفت: «نكند ميخواهي بهسرنوشت دوستانت دچار شوي، هان منافق پدرسوخته؟ اين كابل كه ما بهتو ميزنيم كه شكنجه نيست، هنوز روشهاي ديگر ما را نديدي،كاري ميكنم كه خودت التماس كني بروي روبهروي دوربين و بهسازمانت بد وبيراه بگويي».
مرتضي ترجيح داد جواب ندهد. و سر بازجو را بيشتر عصباني كند.دوباره صداي او بلند شد كه «حالا ميبينيم كي ميتواند مقاومت كند نشانت ميدهم». بعد خطاب بهپاسداران گفت: «يك مقدار ديگر او را بزنيد و بعد ببريدش بهاتاق مخصوص پيش دوستانش. شايد بخواهد با آنها محشور شود. البته او را قپاني كنيد تا حسابي فيض ببرد». مرتضي كنجكاو شده بود كه اين اتاق مخصوص كه بازجو ميگويد چيست و كجاست كه تا بهحال آنرا نديده است.ميخواست زودتر زمان بگذرد تا اين موضوع برايش روشن شود و بفهمد آن نفرات كه بازجو ميگفت (دوستانش ) درچه وضعيتي هستند و آنها را ميشناسد يا نه؟
پاسداران بعد از مدتي كه از زدن او خسته شده بودند، او را بلند كرده و با چشم بسته بهسمت جلو هل دادند. پاهاي مرتضي از شكنجههاي گذشته زخم شده و عفونت زيادي داشت. بنابراين در بازجوييهاي جديد قسمتهاي ديگر بدن او را زير كابل ميگرفتند. تا بتواند خودش مسير اتاق بازجويي را راه برود. و حالا در رفتن بهآن اتاق مخصوص كه بازجو گفته بود، بهسختي حركت ميكرد و راه ميرفت. از جلويش پاسداري آستين او را ميكشيد و با خود ميبرد. بعد از طي مسافتي وارد اتاقي شدند و پاسدار مزبور كنار ديوار مرتضي را نگه داشت و در حالت ايستاده دستهاي او را بهحالت قپاني بهميلهيي روي ديوار بست و بعد گفت: «فردا همين موقع ميآيم سراغت».
بعد چشم بند او را باز كرد و در حاليكه درب اتاق را ميبست گفت:«اينجا هم تنها نيستي. بد نيست با دوستانت گپي بزني».
بعد از رفتن پاسداران مرتضي نگاهي بهديوار مقابل خود انداخت و متوجه شد، كه آن محل از سلول انفرادي خيلي بزرگتر است و درتاريكي تا حدودي مشخص بود كه 5 يا 6 برابر يك سلول انفرادي است. درتاريكي كميبهاطراف نگاه كرد و درسمت راستش متوجه سهشبح شد كه از سقف آويزان بودند.تاريكي اين اتاق اجازه نميداد كه متوجه وضعيت نفرات شود كه آيا تكان ميخورند و زنده هستند يانه. بههمين دليل هم شروع كرد بهصدا كردن :آهاي بچهها صداي مرا ميشنويد آهاي بچهها اگر ميشنويد جواب بدهيد. ولي صدايي از آنها شنيده نشد. مرتضي پيش خودش گفت «بهنظر ميرسد كه آنها را دار زدهاند و احتمالاً شهيد شدهاند .وضعيت قپاني دستش او را اذيت ميكرد و كم كم داشت درد پاهايش را فراموش ميكرد. مچ دستش بهشدت تير ميكشيد. آهسته گفت معلوم شد اتاق مخصوص بازجو همين جاست كه آدمها را دار ميزنند ولي اين وضعيت برايش عادي نبود. چون طي اين مدت كه در زندان بود فهميده بود كه محل دار زدن زندانيان بايد جاي بزرگي باشد كه بتوان در لحظه دهها زنداني را دار زد. پس اين محل جاي ويژهيي نبود كه بازجو بخواهد او را با آن بترساند. آيا صحبت بازجو صرفاً بحث دار زدن و ترساندن از مرگ بود؟مرتضي مدت طولاني بهاجساد خيره ماند و سؤالاتش همچنان بيجواب مانده بود. آيا اينها از نفرات بند خودمان هستند، يا از سلول انفرادي بهاينجا براي اعدام منتقل شدند؟
با گذشتن چند ساعت ديگر پاهايش توان نگه داشتن او را نداشتند.وتدريجاً بهدستهايش آويزان شده بود.بعد از مدتي او با درد شديد و ضعف جسماني كه داشت، در همان حالت قپاني بيهوش شد.
با آبي كه پاسداران روي سر او ريختند مرتضي بههوش آمد و متوجه سر و صداي آنان در اطرافش شد. حالا ديگر اتاق روشن شده بود و ميتوانست بهخوبي اطراف را ببيند. پاسداري بالاي سر او ايستاده بود و بهاو فحش ميداد كه «منافق بي پدر و مادر گرفتي خوابيدي، يالا بلند شو ببينم...»
مرتضي بعد از لحظاتي كه هوش و حواسش سر جايش آمد، از بين دو پاسدار، متوجه اجساد در سمت راست خودش شد. سه جسدي كه فكر ميكرد دارشان زدهاند از سقف آويزان بودند ولي نه اينكه طنابي بهگردنشان بسته شده باشد بلكه طناب بهپاهاي آنان بسته شده بود و سر آنها بهسمت پايين بود صورت آن سه زنداني مجاهد قابل شناختن نبود زيرا در همان حالت آنقدر بهسر و صورت آنها با كابل و وسايل ديگر ضربهزده بودند ،كه تقريباً صورت آنان له شده بود وزير هر كدام از اجساد نيز مقدار زيادي خون ريخته بود كه برخي قسمتهاي آن حالت لخته داشت. مشخص بود كه شكنجه آنان مربوط بهشب گذشته يا حتي زمان عقب تر بوده است.و اين مجاهدين بهاين صورت زير شكنجه شهيد شدهاند.
يكي از پاسداراني كه همچنان بالاي سر او ايستاده بود گفت: «با رفقايت گپ زدي يا نه، ميبيني اين سرنوشت كساني است كه حرف ما را گوش نميكنند»، مرتضي بهخوبي ميدانست كه آوردن او بهاينجا براي تضعيف روحية اوست و اينكه او را در اين وضعيت روحي بشكنند و مجبور بهتسليمش كنند. حالا ديگر او زياد، احساس درد نميكرد و گويي دردش بهكلي فراموش شده بود. نقشه و نيت پاسداران را فهميده بود، بههمين دليل هم بهخودش نهيب زد كه هوشيار باشد و فريب توطئه آنان را نخورد. خودش را آماده كرد كه در هر وضعيت و شرايطي هم كه قرار بگيرد ذرهيي ضعف نشان ندهد.چون تمام هدف مزدوران در زندان اين بود كه از زنداني نقطه ضعفي ببينند و از همان نقطه او را تحت فشار بگذارند.
پاسداري كه قبلاً صحنه شهدا را بهعنوان درس عبرت معرفي كرده بود گفت:«ديدي چه بلايي سر آنها آورديم؟ حالا ديگر نفس نميكشند.اگر مصاحبهنكني و تسليم نشوي، همين سرنوشت در انتظار توهم هست. الان هم دو باره تو را ميبريم پيش حاج آقا (بازجو) مواظب باش كه حرفهاي پرت و پلا نزني. فقط كافي است هر چه حاج آقا ميگويد قبول كني. بعد ديگر همه سختيها تمام ميشود، بعد هم آزاد ميشوي و هر كاري هم خواستي در بيرون زندان انجام بدهي كمكت ميكنيم. امكانات زندگي بهتو ميدهيم. اگر هم خواستي بهدانشگاه بروي خودمان برايت درست ميكنيم كه هر درسي خواستي بروي بخواني».
بعد از اين حرفها پاسداران دستهاي او را باز كردند و چشم بند او را بستند. آنها با اين فكر كه او بعد از ديدن اين صحنه جا ميزندآرام آرام او را بهاتاق بازجويي هدايت ميكردند. مرتضي نميدانست چند ساعت اينجا بوده است و الان چه زماني است. برعكس گذشته الان ديگر برايش زمان مهم نبود. فقط بهتصميم خودش در مقابل تهديدات و فريبكاريهاي پاسداران فكر ميكرد. او تصميم خودش را گرفته بود. بهنيت و طرح بازجو و آن پاسدار، خنديد و پيش خودش گفت «ميدانم كه در مراحل بعدي سرنوشت من نيز شهادت در همين اتاق است، ولي هرگز بههمرزمان و خون شهدا و سازمان خودم خيانت نميكنم و دست از آرمانم بر نميدارم، يادش بخير صحبت مسعود آن زمانها كه فرياد ميزد«بيچاره شبپرستان تيغ بهكف، هلهله زن با سلالة خورشيد و با نسل ايمان چه خواهند كرد...»
با ورود بهاتاق بازجويي مرتضي سرش را تكان داد وگفت: «بدبختها، شما ارادة يك انقلابي در پايداري بر سر اصول و آرمانش را نميفهميد شما هنوز مجاهد خلق را نشناختهايد».
محمد كريمي-اشرف
|