حمايت ها ديدنى هاى اشرف اعياد و جشن ها گفتگو با رزمندگان در اشرف چه خبر تاريخچه
ارتباط با ما صفحه اول

تـا بـه اقلـيم وجـود
از كجا تا به كجا آمده‌ايم؟

 

سعيد عبداللهي ـ اشرف

در آستانه يك سفر

يادت هست آن روزها را؟ روزهايي كه حتي برف، طعم ياس را داشت. همه خوبيها، همه اميدها و همه آرزوها دست به دست هم داده بودند تا انسانهاي ديگري در دنياي تازه‌يي خلق شوند. روزهايي كه شوق و نياز زمانهاي دور و دراز آينده به سوي ما آمده و در ما زندگي مي‌كردند. روزهايي كه فكرهايمان در افقهاي آينده سير مي‌كرد و وجودمان از دمادمهاي قدسيِ ايثار حظ مي‌برد. روزهايي كه از زنجيرها و ديوارهاي زندگي كنده مي‌شديم و در خيابانهاي يكرنگي، از هواي فرهنگ و عشقي مشترك، تنفس مي‌كرديم. روزهايي كه هوا با ما يگانه بود، خيابانها ما را به هم مي‌پيوستند و برفهاي فاصله در هوراها و سرودهاي مشتركمان، آب مي‌شدند. روزهايي كه «آزادي» از راههاي خم‌اندرپيچ سالياني دور و دراز، خسته و زخمي و مهجور، به جانب ما آمده بود تا در ما آسوده و ايمن شود و در ما، براي ما زندگي كند…

ما بايد آن روزها را به‌ياد بياوريم. آن روزها كه نطفه آينده‌يي جديد در شعور مشتركمان بسته مي‌شد. آن روزها كه كبوتر آزادي بر ايوان نگاه و طاق فكرهايمان نشست. از آن پس، ما بوديم كه مونس و همسفر او شديم و او بود كه در آشيانه انديشه و خيال و رؤياهاي ما تخم گذاشت و تكثير شد. ما با او راه افتاديم و او خود را در ما گسترد و شد نوعي از زندگي… براي تماشاي آن راهها و يادها، از سينه‌كش آن روزها راه مي‌افتيم…

روزهاي قدسي ايثار

هر چه به قله نزديكتر مي‌شديم، تغيير رويكرد و رفتار در مناسبات مردم با يكديگر بيشتر مي‌شد، آن‌قدر كه كم‌كم به يك تغيير فرهنگ تبديل گشت. اين تغيير فرهنگ همواره مورد توجه بوده كه راستي چه عاملي باعث اين همه نزديكي و يكرنگي بين مردم شده بود و چرا بعد از آن ديگر چنين روديكردي وجود نداشت؟ اصلاً چرا خيلي زود از بين رفت؟

فكر مي‌كنم بايد علت اصليِ اين تغيير فرهنگ و رويكرد مردم با يكديگر را در نظر گرفت. واقعيت اين بود كه مردم همه مردم خواسته‌ها و آرزوهاي مشتركشان را در وجود يكديگر مي‌ديدند. خون تو در رگ من بود و تپشهاي من در مشتهاي تو. مردم به اميد مشتركي دل بسته بودند. مردم به آرمان مشترك رسيده بودند. بياد بياور لحن مردم در بيان «زنده‌باد آزادي» را. با همه وجودشان اين شعار را سر مي‌دادند. زندگي به معني رايج آن، ديگر منفك و جدا از هم نبود. دردهاي مشترك در خيابانها و كوچه‌ها و ميدانها به هم مي‌رسيدند و همه يك فرياد مي‌شدند: «مرگ بر استبداد زنده باد آزادي».

به ياد بياور ارزاق و مايحتاج مردم، با اتحاد و همتشان، تهيه شده و بين خودشان تقسيم مي‌شد. هيچ كدورت و كينه‌يي وجود نداشت. اتحاد و دوستي، حد فاصل همه رفتار و خواسته‌ها بود. ايثار و از خود گذشتگي، ساده‌ترين و رايجترين پندار و كردار در مناسبات جامعه شده بود. انقلاب با خودش يك رايحه و فرهنگ نو آورده بود. سايه انقلاب، روي همه خانه‌ها بود. نفرت از استثمار، ميان مردم موج مي‌زد كه آخوندها الآن انواع و اقسام چپاولگري و استثمار را اول براي خودشان و بعد هم براي آقازاده‌هايشان مباح كرده‌اند. اينها را چه بايد ناميد؟ اينها را چطوري بايد ارزشگذاري كرد؟ يادم هست بهترين قدرداني و نامگذاري و قشنگترين عنوان را درست دو سال بعد از روزهاي بهمن‌57، يعني در بهمن‌59، نشريه مجاهد تيتر زد و نوشت: «روزهاي قدسيِ ايثار».

انقلاب، مردم را با محنتهايشان، بر سر سفره مهر و محبتش گرد آورده بود و يگانگي را بينشان ترويج مي‌كرد؛ و كمتر از چند ماه، خميني، نفرت و جدايي و مرگ و آن بلاها را بر سر همان مردم آورد. يك مقايسه‌يي بكن بين ارزشهايي كه زير چتر انقلاب و توسط مردم و پيشتازانشان خلق و ايجاد شد با آن‌چه كه همين الآن در جامعه ما به‌عنوان ارزشهاي اجتماعي و حتي خانوادگي، به يمن حاكميت آخوندها بركشور ما به‌وجود آمده است. همين مقايسه، نشان دهنده دو ديدگاه و نگرش به جامعه و انسان و مسائل اجتماعي است. به‌نظر من اصلاً جاي تعجب ندارد كه چرا آن ارزشها آن‌قدر زود از صحنه جامعه ايران رخت بربستند. هيچ علتي نبود و نيست، جز حاكميت مشتي آخوند جاني و تن‌پرور و استثمارگر كه حاصل آن همه از خود گذشتگي و ايثار ملت ايران را فداي قدرت‌پرستي شيطاني خودشان كردند. حالا آن فرهنگ و مناسبات را با وضعيت فعلي مردم ايران در زير چتر حاكميت آخوندها مقايسه كن. ضروري است همين‌جا مجدداً يك عبارت ماندگار درباره خميني را تكرار كنيم. اتفاقاً مناسبت آن هم درست در سالگرد انقلاب بهمن، خيلي به‌جا بوده و مصداق دارد. اگر فرهنگ مردمگراي انقلاب بهمن، توده‌هاي مردم ايران را به‌هم نزديك و با هم صميمي كرد، خميني دقيقاً عكس اين مسير را پيش پاي آنها گذاشت؛ او مصداق همان عبارتي هست كه دقيقاً توصيفش مي‌كند: «خائن به اعتماد مردم». خميني به آرزوها، به يگانگي مردم با يكديگر، به آن اعتمادي كه به‌خودش شده بود و به چشمها و نگاه شهيدان در لحظه شهادتشان، خيانت كرد. به آن يكرنگي و صفا و جنبشي كه بين مردم رايج شده بود، به اعتماد جواناني كه خونشان را فداي انقلاب كردند و به هرچه آمال و آرزويي كه در دل و زبان مردم ايران در انقلاب بهمن جاري و روان شد، خيانت كرد. شب 22‌بهمن، قله پيروزي بود و در طلوع 23‌بهمن، خميني از قله يك انقلاب كنده مي‌شد تا با تيك‌تاكهاي توقف‌ناپذير تاريخ، به‌سوي سرنوشت تمام ديكتاتورهايي روانه شود كه ميوه‌هاي پوكيده بر قله شاخساران بودند. حتي در يك سفر شتابان در تاريخ انسان و انقلابها، مي‌بينيم كه بسياري رهبران در همان روزهاي پيروزي و يا ماههاي بعد از آن، توسط همان انقلاب و ارزشهايش، از ستيغهاي اقتدار، به زير كشيده مي‌شوند. ماندن در قله‌هاي انقلاب و آرمان آزادي، گرم شدن از پرتوهاي مستمر خورشيد ايثار و فدا را طلب مي‌كند كه خميني و آخوندهاي آل پليدش هرگز از آن بويي و رنگي نبرده و نداشته و ندارند. در اين باره شنيدنيهاي زيادي است؛ اما بگذار راه را ادامه دهيم…

بر سر يك گردنه

اول بايد از منشأ جنگ بر سر آزادي شروع كنيم. خميني، راهزني بود كه از سر گردنه رسيد. تكليف هيچ چيزي را روشن نكرد. هيچ تصوير و برنامه‌يي از آينده نداد. به‌خاطر همين، اصلاً اوضاع از همان اول براي نيروهاي پيشتازي كه تجربه مبارزه داشتند، واضح و روشن بود. يعني واضح بود كه در قدم اول بايد تكليف «آزادي»، كه محور اصلي انقلاب بهمن و فرياد ميليونها مردم و حاصل خون هزاران شهيد بود، معلوم مي‌شد. اين نكته‌يي بسيار مهم است؛ چون تمام حرف از بهمن سپيد‌57 تا خردادها و مهرها و بهمنهاي سرخ بعد از آن، همين آزادي است. اين كلمه را از تار و پود همه تحولات آن چند سال و اين ساليان بيرون بكشيم، همه‌چيز وارونه و قلب خواهد شد.

باور كن اگر به خميني بود، از خدا مي‌خواست در همان هفته اول پس از پيروزي انقلاب، همه گروههاي سياسي خارج از دايره و طيف خودش، بالاخص مجاهدين خلق ايران را قلع و قمع كند. اگر نكرد و نتوانست بكند، نه به‌دليل خودش، نه!، به‌دليل هوشياري مجاهدين بود كه با مواضع اصولي و دموكراتيك و بردباري و شكيبايي فوق‌العاده‌شان، توانستند اين تصميم خميني را 5/2‌سال به عقب بيندازد. بايد از 22‌بهمن تا 30‌خرداد را اين‌طوري نگاه كرد.

نفي و اثباتهاي 22 بهمن

شب22 بهمن يك سرفصل در مقطعي از تاريخ ايران شد. در صبح 23‌بهمن، يك سري تحولات با ماهيت يكسان طي شدند و يك سري تحولات با ماهيت جديد به‌وجود آمدند. يك سري مسائل تعيين‌تكليف شدند و يك سري مسائل جديد خلق شدند. پس مي‌شود پرسيد چه چيزي تعيين تكليف شد و چه چيزي تعيين تكليف نشد؟ پرداختن به اين سؤال، شناخت ديگري از 22 بهمن را پيش روي ما قرار مي‌دهد. طبعاً در 22بهمن يك دنيايي با ارزشهاي خودش نفي‌شد و ما به‌ازاء آن بايد ارزش نويني اثبات مي‌شد.

در انقلاب بهمن بساط يك ديكتاتوري و خوان يك طبقه اقليت استثمارگر بر چيده شد. يك روند صدساله و تكراري از طبقه حاكم و نانخورهاي ريز و درشتش كنار زده شد. نقطه مقابل اين ارزشهايي كه با آن انقلاب برچيده شدند، بايد ارزشهاي تازه و بالاتري ايجاد و اثبات مي‌شدند. يعني نقطه مقابل نفي ديكتاتوري بايد آزادي اثبات مي‌شد. نقطه مقابل اقليت استثمارگر، بايد حاكميت اكثريت استثمارشدگان و مبارزان و حاميان رهايي آنان، يعني حاكميت مردمي اثبات مي‌شد. بنابراين در نفي و اثباتهاي 22‌بهمن، مي‌توانيم پي ببريم به اين‌كه چه چيزي تعيين‌تكليف شد و چه چيزي تعيين‌تكليف نشد.

در همين مسيري كه تا به‌حال آمده‌ايم، مي‌خواهيم اين نتيجه را بگيريم كه در 22‌بهمن، اگرچه يك ديكتاتوري نفي شد، ولي پس از آن نفي، آزادي نبود كه اثبات مي‌شد. بلكه اثبات شد كه بايد راه را تا كامل‌شدن مراحل انقلاب و رسيدن به بلوغ واقعي آن ادامه داد. از ماههاي اوليه پس از پيروزي تا به اين‌جا، اثبات شد كه چه نيرويي توان پاسخگويي به خواسته‌هاي آن انقلاب را دارد. طبيعي است كه پاسخ دادن به مسائل يك جنبش و يك جامعه و يك انقلاب، نياز به داشتن ماهيتي مردمي و انقلابي همراه با جوهره‌يي انساني و بينشي تاريخي دارد.

تاجگذاري ولي‌فقيه!

هشت ماه پس از پيروزي انقلاب بهمن، در اواخر قرن بيستم و چند قرن پس از قرون وسطي، خميني اصل «ولايت مطلقه فقيه» را گذاشت وسط قانون اساسي‌اش. با تصويب اين قانون، خواست براي انقلاب بهمن وآزادي، شب ختم بگيرد. اين‌طوري خواست به همه گروهها و افراد خارج از حيطه خودش بگويد كه حساب همه‌چيز را بكنند. هنوز هُرم پرتوهاي انقلاب وجود داشت و ارزشهاي خلق شده از انقلاب هم حرمتي داشتند. در همين فضا، خميني براي اولين بار در تاريخ ايران، ديكتاتوري فاشيستي را قانوني كرد؛ يك كلاه شرعي و مذهبي هم گذاشت روي قانونش و ولي‌فقيهي‌‌اش را تاجگذاري كرد.

قبل و بعدِ آن هم يك روز نبود كه روزنامه‌ها و كتابهاي گروههاي مختلف را پاره نكنند يا نسوزانند و تجمعاتشان را به‌هم نزنند. يك نماز جمعه نبود كه بعد از آن با هدايت و برنامه‌ريزي بهشتي و كميته‌چيها، مشتي چماقدار به ساختمانها و ستاد گروهها، به‌خصوص مجاهدين حمله نكنند. درست يكماه پس از انقلاب، بساط «يا روسري يا توسري» راه افتاد. شلاق‌زدن درملأ عام شروع شد. دستگيري افراد گروههاي سياسي به‌طور مشكوكي راه افتاد. در همان سه ماه اول انقلاب، در ارديبهشت‌58 بود كه پدر طالقاني ديگر از اين بگير و ببندها، طاقتش طاق شد و در اعتراض به اين آزاديكُشيها، مدتي از تهران رفت و خودش را مخفي كرد.

تا به‌حال، هنوز اختلافهاي جدي كه بين مجاهدين و خميني از همان خشت اول وجود داشته، خيلي بارز نشده بود كه رسيديم به انتخابات مجلس خبرگان. خميني اين اسم را عمداً در برابر مجلس مؤسسان علم كرد. در آن‌جا هم هر چقدر توانستند تقلب كردند تا مجاهدين و ديگر گروههاي مترقي به هيچ ارگان قانوني راه پيدا نكنند. از اين‌جا بود كه انحصارطلبي خميني، به عنوان يك وجه بارز ارتجاعي و سركوب، در صحنه سياسي بارزتر شد.

ميدان بعدي، رفراندوم قانون اساسي بود. در چند قدم جلوتر، گفتيم اساساً به دليل همين اصل «ولايت فقيه»، مجاهدين به آن رأي ندادند. از همين‌جا هم بود كه مرز مجاهدين نه تنها با خميني، بلكه با يكسري از گروهها هم كه تا آن زمان در سايه‌ روشنهاي انقلاب زندگي مي‌كردند، مشخص شد.

حالا رسيده‌ايم به اولين انتخابات رياست‌جمهوري در بهمن سال‌58. مجاهدين پذيرفتند كه به همين قانون اساسي كه به آن رأي ندادند، ملتزم باشند. در انتخابات شركت كردند. قانوناً هم حرفي سرش نبود و وزارت كشور خميني هم پذيرفت. محبوبيت مسعود رجوي در بين اكثر گروهها و اقليتهاي مذهبي و ملي و شخصيتهاي فرهنگي، علمي، ورزشي و به‌طور خاص زنان و جوانان، فضاي سياسي جامعه را هر روز به نفع مجاهدين تغيير مي‌داد. فضاي جوشان سياسي، سراسر ايران را گرفت. دختران و پسران ميليشيا بودند كه حنجره‌شان، خروش آزادي خجسته بود. كفّه آزادي، از هر صبح تا شام، وزين و سنگين‌تر مي‌شد. خميني به وحشت افتاد. ماهيت ضدآزاديش را برملا كرد، دامن عبايش را جمع كرد، تعارفهاي دجّال‌منشانه و قول صريح خودش را‌ـ كه دخالت نخواهم كرد‌ـ كنار گذاشت و با استفاده از موقعيت مذهبي حرفش را زد كه مسعود نبايد كانديدا باشد.

از همين‌جا بود كه دستگيريها و كشتن مجاهدين، بدون اعلام رسمي، شروع شد. عباس عماني را حين تبليغ براي رياست‌جمهوري مسعود، در جنوب تهران شهيد كردند. عباس در نامه‌يي به مادر زحمتكشش نوشته بود: «حقيقت را هميشه بايد ترويج كرد!».

از آن به بعد، ديگر هفته‌يي نبود كه نشريه مجاهد عكسي يا گزارشي از هوادارن يا اعضاي مجاهدين كه در هجوم چماقداران و كميته‌چيها مجروح و شهيد مي‌شدند، درج نكند. حالا فكر مي‌كني مجاهدين چه‌كار مي‌كردند؟ هيچي! در نشرياتشان و در سر چهارراهها افشاگري مي‌كردند؛ نامه‌ها و شكايتهايشان را هم همواره به مقامات مسئول!؟ مي‌دادند و هيچ موقع هم پاسخي نمي‌گرفتند.

تبيين جهان و فرهنگ آزادي

گفتيم كه انقلاب، سفره مهر و محبتش را براي دوستداران و نيازمندانش گسترده بود. يكي از آثار انقلاب، ترويج آگاهي و شناخت فلسفه آزادي است. تبديل شدن آزادي به يك فرهنگ، عظيمترين انقلابي است كه بي‌شك دنياي آدمي را از رويي به رويي ديگر مي‌گرداند و نگاه و انديشه را از ديرهاي كهن، به دايره‌هاي تو درتوي حياتي انساني مي‌كشاند. درست يكسال بعد از انقلاب بهمن، اوج درسهاي مسعود در دانشگاه صنعتي شريف بود: كلاسهاي «تبيين جهان». حتي اين عنوان، موضوع دعواي مجاهدين با عمله و اكره ارتجاع شده بود. فكر نو، كلام و تعبير نو مي‌آفريند و ارتجاع از بالندگي مجاهدين در فرهنگ و ادبياتشان هم وحشت داشت. كلاسهاي مسعود، فلسفه جهان و حيات را در باورهاي نسل انقلاب، ورق مي‌زد و معني تازه‌يي از وجود انسان و خلقت او را تبيين مي‌كرد. اين معاني، همان مهرها و محبتهاي انقلاب هستند؛ اينها پرتوهاي اجتناب‌ناپذير براي مسلح شدن به فرهنگ آزادي هستند. پيش از آن هم موسي در يكي از سخنرانيهايش، عاشورا را فلسفه آزادي تعبير و تفسير كرده بود. اين شناخت از عاشورا، حسين را پيامبر جاودان آزادي معرفي مي‌كرد. اين برداشتها و درسها، آبي بود كه در زير اركان فلسفه حوزوي و اريكه تشرع و تنزه‌طلبي و اقتدار پرستشخواهانه خميني مي‌افتاد و جاري مي‌گشت و ظرفيت تاريخي خميني هرگز توان پذيرفتن و جا دادن آن، حتي در حاشيه حاكميتش را نداشت.

كودتاي فرهنگي عليه دانشگاههاي سراسر ايران در اواخر فروردين‌59، نقطه اوج دورخيزي بود كه ارتجاع عليه گروههاي انقلابي و مترقي برداشته بود و خميني به آزاديكُشيهايش، شتابي تازه بخشيد.

جويبارها چه مي‌شوند!

از قله انقلاب بهمن كم‌كم داريم دور مي‌شويم. تا حالا خيلي حرفها و صف‌بنديها تغيير كرده است. ديگر نمي‌شود جويبار بود و در حاشيه رود، آرام آرام خود را به آن چسباند و راه رفت. گروههاي زيادي همراه با روزنامه‌ها، مجله‌ها، هفته‌نامه و گاهنامه‌هايشان از 22‌بهمن راه افتاده بودند. بدون اغراق بايد اعتراف كنيم كه همه اينها جويبارهايي بودند كه در حاشيه رودي كه مجاهدين در مبارزه سرسختانه‌شان با خميني جاري كرده بودند، حركت و حيات داشتند تا رسيديم به ميتينگ امجديه در 22‌خرداد‌59 و سخنراني تاريخي مسعود با عنوان «چه بايد كرد؟». جواز قانوني اين ميتينگ را وزارت كشور خميني صادر كرده بود. آن سخنراني گزارشي بود به مردم ايران از اوضاع و احوالي كه ارتجاع خميني بر سر انقلاب و آزادي آورده و همين‌طور فراخواني بود به نمايندگان مجلس و شخصيتهاي مذهبي و ملي كه براي آزادي كاري بكنند. پاسداران و كميته‌چيها و عواملشان هم تا توانستند بسيج شدند و آمدند آن‌جا. آنها تا جايي كه مي‌توانستند، چاقو زدند، چماقداري كردند، شليك هوايي كردند، مجاهدين و هوادارانشان را دستگير مي‌كردند، زخمي و مجروح مي‌كردند و يك ميليشياي 19‌ساله به نام مصطفي محمدي را هم شهيد كردند. مجاهدين چه‌كار مي‌كردند؟ باز هم كتك مي‌خوردند، مقاومت مي‌كردند، صف مي‌بستند و از ميتينگشان حفاظت مي‌كردند. در اين سخنراني، مسعود روي اساسيترين مسائل مهم روز كه بايد حل و فصل مي‌شد، انگشت گذاشت و خروشيد: «ياللمسلمين! كجاييد؟ «آن سخنراني، حرف دل طيف آزاديخواه و انقلابي ايران با خميني و ارتجاع بود. مظلوميت مجاهدين در آن ميتينگ و وحشيگري پاسداران و چماقداران آن‌قدر بود كه حتي نمايندگان مجلس و پسر خميني دادشان درآمد كه اين چه وضعي است؟ موجي از محكوميت بود كه عليه چماقكشيهاي خميني و ارتجاع سرازير شد و از طرفي حمايتها بود كه نثار مجاهدين مي‌شد. دوباره شبيه جبهه‌بندي بين آزادي و ضدآزادي در انتخابات رياست‌جمهوري بهمن‌58 شده بود. خميني كه با ژ.ث كِشي و چماقداري و كشتن مجاهدين، نتوانسته بود از پس آنها و محبوبيت اجتماعي و مردميشان بربيايد و نيز هوا را خيلي پس مي‌ديد، طاقت نياورد، يكبار ديگر تعارفها و دجالبازيهاي 16‌ماه گذشته‌اش را كنار گذاشت و خودش روز 4‌تير‌59 مستقيم آمد رودروي مجاهدين تا هم به پشت دست نمايندگان مجلسش و پسرش بزند و هم با استفاده از موقعيت رهبري و دينفروشي‌اش، دهان و قلم همه آنهايي كه به حمايت از مجاهدين برخاسته بودند را ببندد و بشكند و مهمتر اين‌كه قوانين رسمي خودش را هم لگد كرد تا جلو فعاليت علني مجاهدين را بگيرد.

تا همين‌جا كه هنوز 16‌ماه بعد از پيروزي انقلاب بود، مجاهدين هر كاري مي‌كردند كه يك فضاي مسالمت‌آميز سياسي و وفاق ملي وجود داشته باشد كه بشود تنفس و فعاليت كرد، خميني نمي‌گذاشت؛ راه‌بند مي‌گذاشت؛ محدوديتها را هر روز بيشتر مي‌كرد. از طرفي هم واقعيت اين بود كه اگر مجاهدين از هرچه كوتاه بيايند، مثلاً از منافع سازمان خودشان كوتاه بيايند و يا از شهيد‌شدن اعضا و هوادارانشان و خانواده‌هايشان هم كه بگذرند، اما از حق آزادي بيان و فعاليت سياسي و اجتماعي كه اوليه‌ترين حق هر فرد و گروه و سازماني است، كوتاه‌بيا نبودند. آزادي براي مجاهدين هميشه يك آرمان بوده و هنوز هم هست. از قضا همين ويژگي مجاهدين يعني در پي آزادي با سر دويدن، خاري در چشم خميني بود. خميني مي‌‌دانست اتفاقاً مجاهدين به دليل نو و جذاب بودن برنامه‌ها و خواستهايشان و بالندگي ايدئولوژيكشان، در كوچكترين فضاي آزاد سياسي، به سرعت گسترش پيدا كرده و تكثير خواهند شد. همين‌جا لازم است اشاره‌يي بشود به نشريه مجاهد كه در آستانه 30‌خرداد، روزانه با تيراژ 600‌هزار نسخه در ايران توزيع مي‌شد. تا جايي كه من اطلاع دارم، در تاريخ مطبوعات ايران، اين تيراژ را هيچ روزنامه و نشريه‌يي نداشته است. يك نيروي مذهبي با اين درجه از مترقي بودن، اين‌چنين بالنده بودن، اين پيشروي و فتح‌كردن دل و قلب نسل برآمده از انقلاب بهمن، براي خميني قابل تحمل نبود. با شمّ ضد انقلابي‌اش مي‌فهميد كه در يك فضاي دموكراتيك و با آزاد بودن مجاهدين، رژيم ارتجاعي‌اش آينده‌يي ندارد.

كو به كو در قفاي آزادي!

از 4‌تير‌59 به بعد، مجاهدين چند ستاد و ساختمانشان را تخليه كردند، ولي به جايش، خيابان به خيابان و كو به كو مركز فعاليت تشكيل دادند. طيف آزاديخواه و مترقي و در محورشان مجاهدين، هرگز سوداي آزادي از سرشان نيفتاد و پيمانشان با آن را فراموش نكردند. كمتر از سه يا چهارماه بعد، دوباره سروكله ميليشياهاي دختر و پسر، هر كدام با چند كتاب و اطلاعيه و پلاكارد پيدا شد. دوباره مجاهدين بودند كه فضاي سياسي ايران را به نفع انقلاب و آزادي مي‌چرخاندند. چيزي نگذشت كه نشريه مجاهد، دوباره با مقاله‌هاي روشنگر و فرهنگ انقلابي‌اش، در هر كوي و برزني بر سر دستها بود. اما اين‌بار ديگر با صراحت، آمران و عاملان سركوب و اختناق را معرفي مي‌كرد و به مردم نشان مي‌داد. موجي از افشاگريهاي جديد عليه ارتجاع راه افتاد. فضاي سياسي جامعه جوشان شد. خميني كه جنگ را نعمت الهي مي‌دانست به بهره‌برداري از آن براي تشديد خفقان مشغول شد. آخوندها در مهر‌59 محاكمه سعادتي را به‌ميان كشيدند تا محدوديت بيشتري براي مجاهدين ايجاد كنند. در پايان اين محاكمه هم به‌طور مشمئزكننده‌يي خواستار حضور علني موسي خياباني در دادگاه شدند. معلوم بود كه هدفشان، گروگان‌گرفتن موسي بود. اما ارتجاع خيلي از مجاهدين عقب افتاده بود و مي‌خواست هر‌طور شده آنها را از سر راه خود بردارد. اما مجاهدين در خانه‌هاي مردم و فرهنگ انقلاب و آرمان آزادي، ريشه كرده بودند. ديگر براي ارتجاع خيلي دير شده بود.

شش هفته روشنگري همه‌جانبه

در اين ميان، درست در آستانه دومين سالگرد انقلاب بهمن، يكباره پس از چند ماه، عكسي از مسعود در نشريه مجاهد به چاپ رسيد. يادم هست اين نشريه كه فكر مي‌كنم شماره 108 بود، كمتر از چند ساعت ناياب شد. ضميمه عكس، چند صفحه مصاحبه‌هاي جديد مسعود درباره مبرمترين مسائل روز و شرح و بسط مكفي پيرامون همه گروههاي دست‌‌اندكار آن زمان و نيز تعيين آخرين جبهه‌بنديها و ترسيم آينده صحنه سياسي ايران بود. در آن مصاحبه‌هاي تاريخي كه تا شماره‌114 نشريه ادامه داشت، يك روشنگري همه‌جانبه سياسي، تاريخي و ايدئولوژيك انجام شد و تصوير روشني از آينده و وفاداري به آزادي و «نه!» گفتن به ارتجاع خميني، به عنوان «مهيب‌ترين نيروي تاريخ ايران» نشان داده شد. اين مصاحبه‌ها كه شش هفته پي‌درپي در مجاهد چاپ شد، تحولات را به بلوغ شايسته خود مي‌رساند و اصوليترين مواضع انقلابي و مردمي را به ميان نسل انقلاب و جبهه ضدارتجاعي مي‌برد.

بين مجاهدين و خميني، دست روي هر موضوعي گذاشته مي‌شد، دعوا بر سر آزادي و ضدآزادي بود و بس. اگر درست به يادم مانده باشد، در اوج چماقداريهاي خميني و بهشتي عليه مجاهدين و طيف نيروها و افراد ترقيخواه، در آذر يا دي‌59 بود كه موسي طي يك مصاحبه با نشريه مجاهد، گفت: «در مبارزه براي آزادي، ماهيتها زودتر روشن و رو خواهد شد» (نقل به مضمون).

طوري شده بود كه براي خلاص‌شدن از تشخيص درست مجاهدين و اصرارشان بر سر آزادي كه اصوليترين خواسته براي مردم و جامعه سنتي ما بود، خميني و جبهه متحد ارتجاعي‌اش متشكل از توده‌ايها، اكثريتيها و امتيها مجاهدين را در خط ليبرالها و امپرياليسم!! قلمداد مي‌كردند. حرفي كه از يكطرف اوج دجالگري آخوندي و خيانت متحدينشان بود، و از طرفي غيض و كينشان نسبت به محبوبيت مواضع انقلابي، ملي و مردمي مجاهدين را نشان مي‌داد.

در اين ايام كه داريم از آن مي‌گوييم، مجاهدين فقط به‌خاطر فروش نشريه و بيان نظراتشان، حدود 25 الي 30‌نفر شهيد داده بودند و در زندانهاي سراسر كشور هم چيزي حدود 600 اسير داشتند. به اين ارقام، گاهاً روزانه اضافه مي‌شد، طوري كه قبل از 30 خرداد‌60، به 54‌تن شهيد و حدود 1000 زنداني رسيد.

تظاهرات مادران در 7 ارديبهشت‌60 در تهران، اولين تظاهرات بزرگ در اعتراض به كشتار و سركوب آزاديها بود. اين تظاهرات را بدون اعلام قبلي و از طريق خبررساني نيمه مخفي، سازماندهي كردند. اصلاً نمي‌شد به‌طور علني حرف زد، تا چه رسد به برگزاري تظاهرات. در اين تظاهرات هم به دليل شليك پاسداران و هجوم چماقداران، مجاهدين دو شهيد و چندين مجروح دادند.

آزمايش تاريخي خميني

در اواخر ارديبهشت‌60، مجاهدين نامه‌يي به خميني نوشتند. در آن نامه خواستار ملاقات حضوري همراه با اعضا و هوادارانشان شدند. مجدداً بر حق آزادي براي همه اقشار جامعه تصريح كردند. با تأكيد بر مواضع و اصولشان، خواستار يك زندگي مسالمت‌آميز سياسي شدند. خميني تا يك هفته سكوت كرد. بعد هم بدون آن‌كه پاسخ نامه مجاهدين را بدهد، در يك سخنراني براي حزب‌اللهيهاي خودش، خطاب به مجاهدين گفت كه نيازي نيست شما بياييد، من مي‌‌آيم نزد شما!! مي‌بينيم مجاهدين هر قدمي به سمت يك زندگي و حضور سياسي با حفظ آزادي براي همه بر مي‌دارند، انگار پايشان به سنگ مي‌خورد. خيلي عجيب است كه از آن همه انبوه انبوه نامه و شكايتي كه مجاهدين به مقامات رژيم دادند و فرستادند، طي 5/2‌سال، حتي به يك درخواست هم جواب داده نشد. صاف صاف 54 نفر از اينها را در روز روشن و در خيابان و كوچه و محله، با چاقو و قمه و دشنه و ژ.ث كشتند، يك نفر از مسئولان دولتي و قضايي اين رژيم به دادخواست مجاهدين و وكلايي كه اين كارها را دنبال مي‌كردند، يك خط پاسخ ندادند. خميني هم گفته بود كه خودشان، خودشان را شكنجه مي‌كنند و مي‌كشند!!

يك سابقه پيشين تا به امروز

مجاهدين 5/2 سال خار خوردند و دندان روي جگر گذاشتند. 5/2 سال شكيبايي فوق تصوري پيشه كردند. براي حرمت و جايگاه آزادي، هر بهايي كه ممكن بود را از سازمان خودشان، از هوادارانشان، از خانواده‌هايشان، از دوستان و متحدانشان و از حق مسلّم مردمشان براي حفظ آزادي و زندگي سياسي مسالمت‌آميز پرداختند. خوب است برويم تاريخ ايران را و حتي جهان را بخوانيم و ببينيم كدام گروه بوده كه اين‌قدر تحمل و طاقت داشته وحاضر شده براي همزيستي مسالمت‌آميز سياسي اين‌قدر از خودگذشتگي كند، اين‌قدر كوتاه بيايد، اين‌قدر از تنش خون بريزند و او باز نامه بنويسد و به يك آب باريكه آزادي هم راضي باشد؟

اما خميني براي مجاهدين به آب باريكه‌يي هم رضايت نمي‌داد. اصل حرف همان است كه اول راه گفتيم. يعني اگر به خميني بود، مي‌خواست همان 23‌بهمن‌57 كار مجاهدين را تمام كند و اگر نشد، ديگر به هنر مجاهدين برمي‌گردد كه هيولاي تنوره‌كشي كه از اعصار و قرون جهل و جنايت آمده بود را 5/2 سال در شيشه نگهداشتند. او از مجاهدين يك چيز بيشتر نمي‌خواست: آن هم اين‌كه مجاهدين دستش را ببوسند و ولايت فقيهي‌اش را بالاي سرشان بگذارند. مجاهدين هم كه از شجره تاريخيشان و از همان سلك و مرام و بينش و دانش بنيانگذارانشان پيدا و معلوم بود كه اينكاره نبوده و نيستند. خميني و اسلاف مرتجعش هم، هم در زندانهاي شاه و هم طي همين 5/2‌سال تجربه كرده بودند كه اين نسل، با همه فرق دارد، از يك غيرت و حميت و شرف تاريخي و ايدئولوژيكي و انساني و مبارزاتي برخوردار است كه براي ولايت فقيه و اسلام ارتجاعي و قرون‌وسطايي پشيزي ارزش قائل نبوده و نيستند. اساساً مجاهدين، خميني را از همان دهه‌هاي 40 و 50 تعيين تكليف كرده بودند و مشروعيت تاريخي و ايدئولوژيكي برايش قائل نبودند. افكار خميني متعلق به قرون وسطي و عصر برده‌داري بوده و اين براي مجاهدين از همان اول معلوم و واضح بود.

از بهمن سپيد تا خرداد سرخ

خوب، اين‌طوري به 30 خرداد رسيديم. در اين‌جا هم مجاهدين آخرين امكان و آزمايش را تجربه كردند. تظاهراتي باز هم مسالمت‌آميز را در 30‌خرداد برگزار كردند. 500‌هزار نفر از مردم و هواداران مجاهدين در اين تظاهرات بزرگ و مهم شركت كردند. در آن جوّ اختناق و بگير و ببند اواخر خرداد‌60، چنين تظاهراتي برپا كردن، يك معجزه بود كه اتفاق افتاد. ولي نتيجه چه شد؟ باز هم سركوب، باز هم كشتار، باز هم زندان. در اين‌جا هم باز خميني خودش وارد ميدان شد و حكم شليك‌كردن به مردم تظاهر‌كننده را داد. براي آن‌كه تا چند ساعت ديگر رژيمش سرنگون نشود، همه پرده‌ها را هم زد كنار و حكم را داد راديو تلويزيونش هم بخوانند تا همه حساب كارشان را بكنند. به‌خاطر بياوريد كه در جواب نامه مجاهدين كه گفته بودند مي‌خواهيم بياييم نزد شما، شفاهاً گفته بود كه شما نياييد، من مي‌آيم. حالا در 30‌خرداد با ژ.3 و تيربار و اعدام و زندان آمده بود. در همان شب، هم به‌طور رسمي تيرباران و اعدام مجاهدين در دستور كار هر روز خميني قرار گرفت كه فعلاً تا 120‌هزارتايش را رفته است.

بله، 30‌خرداد سال‌1360 را اين‌طوري خميني به مجاهدين تحميل كرد. كاري كه دلش مي‌خواست خيلي زودتر مي‌توانست انجام دهد، ولي مجاهدين نگذاشته بودند. همه واقعيت همين بود. ديگر از آن پس، آن‌چه كه مشروع و زيبنده حميت و همت و غيرت و شرف مبارزاتي براي مردم ايران و مقاومتشان در كسوت پيشتاز انقلابيشان بود، اين بود كه بايد مي‌زدند توي دهن خميني و ادامه مسير را در طلب آزادي، بايد با مبارزه‌يي انقلابي پيش مي‌بردند…

آزمايش واقعي: قبل يا بعد از 22‌بهمن؟

انقلاب بهمن، هم قبلش و هم بعدش با يك فضاي جوشان سياسي همراه بود. خيليها با انقلاب همراه بودند، خيليها حضور داشتند؛ از هر طرف صدايي و فريادي بود؛ روزنامه و مجله بود كه پشت سر هم متولد مي‌شد و اعلام موجوديت مي‌كرد. تا آن‌جا كه به نفس فضاي جوشان سياسي و تغيير شرايط برمي‌گردد، اينها همه ضروري و خوب هم بودند.

حالا پس از 28‌سال تجربه و مبارزه با حكومت آخوندي، سؤالي كه مي‌خواهيم به آن پاسخ بدهيم، اين است كه آزمايش واقعي براي هر فرد و هر گروهي كه دخيل در مسائل روز ايران بوده، قبل از 22بهمن بود يا بعد از آن؟ اين سؤال از آن‌جا اهميت داردكه تا روز پيروزي، گذشته، تعيين‌تكليف شده بود و از آن به بعد، هرچه بود، حركت به سمت آينده بود. يعني اين‌كه از آن به بعد، چه آنهايي كه از قبل بودند و چه آنهايي كه بعداً و با انقلاب بهمن آمده بودند، در شرايط جديد و در معرض آزمايش جديدي بودند. پس مي‌توان گفت هنر هر‌كس يا هر گروهي، بايد در اين ميدان جديد محك مي‌خورد. اين آزمايش در وهله اول مربوط به جريان حاكم بود؛ يعني صاحب حاكميت سياسي كه در رأسش خميني قرار داشت. آزمايش بقيه هم در تنظيم رابطه با همين حاكميت سنجيده مي‌شود. الآن بعد از 28‌سال، به‌عنوان يك تجربه تاريخي هم اين مسأله قابل بررسي است. يعني مي‌توان صلاحيت هر جرياني را بدون اين‌كه نيازي به پيش‌بيني و يا درنظر گرفتن احتمالي باشد، مورد سنجش و قضاوت قرار داد. آن موقع، يعني بعد از 22 بهمن و حتي ماههاي بعد از آن، اين سنجش هنوز جاي شك و ترديد داشت؛ اما حالا و بعد از اين همه سال، ديگر همه برگه امتحانشان را به ممتحن كه مردم ايران و تاريخ 25‌ساله ايران باشد، داده‌اند. همان‌طور كه گفتيم، قبل از همه، اين حاكميت آخوندها بوده كه امتحان تاريخي خودش را داد و بقيه هم البته در دوري و نزديكي با آخوندها، تا همين امروز آزمايش پس داده و هنوز هم اين امتحان ادامه دارد. همين‌جا اجازه بدهيد اشاره‌يي بكنم به مقاله‌يي از نشريه مجاهد در پاييز يا زمستان سال‌59 كه تيتر آن «آزمايش تاريخي روحانيت» بود. در آن مقاله همين موضوع را باز كرده بودكه يك فرصت تاريخي براي روحانيت پيش آمده كه ديگر هم تكرار نخواهد شد. خيلي مقاله روشنگرانه و مفصلي هم بود كه در جاي خودش يك اتمام حجت تاريخي هم در آن شرايط با خميني و آخوندها بود.

در وصف آن روزها و ماهها، بخشي از پيام رهبر مقاومت به مناسبت بيست و چهارمين سالگرد انقلاب ضدسلطنتي در بهمن‌1381، گويا مي‌باشد. فكر مي‌كنم همين جملات كوتاه، گوياي همه مواردي كه در بالا اشاره كرديم، هست: «از آن همه تشكلهاي مدعي مبارزه و سرنگوني در زمان شاه، به گواهي دو دهه تجربه خونين، كسي را جز اعضا و اجزاي همين مقاومت و همين مجاهدين، ياراي رودروريي و مصاف و سينه‌سپر كردن تمام‌عيار نظامي و سياسي و اجتماعي و بين‌المللي در برابر آخوندها نبود. مدعيان يا مضمحل شدند يا به زير قباي رژيم خزيدند يا هم كه به نيابت، بر سر و روي مقاومت چنگ و ناخن كشيدند كه چرا به آخوندها امان امكان “اصلاحات” نمي‌دهد!».

آزمايشهاي آينده؟

در پايان اين سفر شتابان، بعد از 28‌سال، خوب است كه آزمايشهاي آينده را هم از همان پيام رهبر مقاومت بخوانيم كه تحولات چهارسال گذشته گواه حقانيت واصالت آن است:

«… صبر كنيد ببينيم كه در آزمايشهايي كه در پيش است، دو طرف اين جنگ، يعني رژيم ضدبشري و مقاومت رهاييبخش ميهني، هر‌يك به‌كجا مي‌رسند. آخر، اين يك نبرد تاريخي بين ارتجاع و انقلاب، ‌بين واپسگرايي و ترقيخواهي و بين گذشته و آينده است. ‌ موضوع اصلي اين دعواي تاريخي، حاكميت ملت ايران است كه آخوندها آن‌را از 24سال پيش در ربوده‌اند.

براي تحكيم و توسعه اين حاكميت، خميني به‌يك جنگ‌طلبي جنون آميز ضدميهني مبادرت كرد. ‌ جنگي با يك ميليون كشته و دو ميليون معلول و مجروح و بيش از هزار ميليارد دلار خسارت در جانب ايران. جنگي كه هنوز هم پس از 22‌سال، آخوندها به‌بازي مشمئزكننده با استخوانهاي قربانيانش ادامه مي‌دهند.

براي حفظ همين حاكميت، خميني زندانيان سياسي ما را قتل‌عام كرد.

براي برپا نگهداشتن همين حاكميت، آخوند خاتمي معركه ‌اصلاحات به‌پا كرد.

براي باقي‌ماندن همين حاكميت در مسند قدرت، دار و داغ و جراثقال و تيرباران بي‌دريغ ادامه دارد. ‌

محصول اين وضعيت در جبهه مقابل آخوندها، يك موقعيت جوشان و خروشان انقلابي، يك جايگزين دموكراتيك ميهني و يك ارتش آزاديبخش ملي است. ‌

آخوندها با خودشان فكر مي‌كنند كه اگر بتوانند در شرايط كنوني منطقه، مقاومت سازمانيافته و نيروي متشكل و رزمنده آن‌را منهدم كنند، در مرحله بعد مي‌توانند بر مقاومت عمومي مردم ايران با سركوب و هم‌چنين با بازيهاي سياسي چيره شوند.

از اين رو مذبوحانه و با تمام توش و توان تلاش مي‌كنند چنين جلوه دهند كه گوئيا ملت ايران مقاومت سازمانيافته و رزمنده‌يي از آن خود ندارد. رژيمشان هم بي‌جايگزين است و فقط بايد به درون اين رژيم دل بست. ‌اگر خزعبلات آخوندها را باور كنيم، چيزي جزمشتي «اوباش» در خيابانهاي ايران و مشتي «تروريست» در بيابانهاي عراق وجود ندارد. ‌«تروريست»ها، اما، ‌به‌صورت نوساني، جزء و بخشي از بغداد يا واشينگتن هستند و «اوباش»هم به‌درجات، تحت تأثير آنها قرار دارند و ديگر هيچ!

اما اگر مقهور و مرعوب دود‌و‌دم و طمعهاي ارتجاع نشويم. اگر براي مقاومت تاريخي مردم ايران و رود خروشان شهيدانش اصالت قائل شويم، اگر با نگاهي به‌مسير 20سال گذشته يقين حاصل كنيم كه اين مقاومت بيدي نيست كه به‌اين بادها بلرزد، اگر با هوشياري نقطه عزيمت و هم‌چنين منظور و نهايت تبليغات و ترفندها و نيز ترسها و توطئه‌هاي آخوندها را دريابيم، آن‌وقت تب‌و‌لرز سرنگوني را روشن‌تر از هميشه در وجنات رژيم آخوندي و در سرتاپاي آن، خواهيم ديد. ‌

حالا بگذاريد رژيم و همگنانش هر چه مي‌خواهند به «اين‌هماني» نيروي رزمنده اين مقاومت با عراق و غير عراق بپردازند. ‌ هرچه مي‌خواهند ترس و بن‌بست و درماندگي و بد‌فرجامي خود را بر روي اين مقاومت فرافكني كنند. ‌ هر چه مي‌خواهند از جنگي كه مي‌گويند در عراق در خواهد گرفت، بترسانند. در برابر دفتر ملل متحد در تهران روضه‌خواني و ابراز نگراني و بساط عزاداري براي سرنوشت همان مجاهديني به‌راه بيندازند كه قتل‌عامشان كرده و موشكها به‌سويشان پرتاب كرده‌اند. هرچه مي‌خواهند دخيل ببندند و خواستار هدف قرار دادن و بمباران مجاهدين در اثناي جنگ محتمل با عراق شوند. ‌ هرچه مي‌خواهند درباره اين‌كه رزم‌آوران آزادي از كنار مرزهاي ميهنشان صرفنظر نموده و به خارجه رفته‌اند، مهمل ببافند و همان فالگيريهاي روزگار آتش‌بس و روزگار جنگ كويت را به‌صورتي ديگر و در قالبي ديگر تكرار كنند. ‌

ما باز هم به‌رژيم مي‌گوييم: شتر در خواب بيند پنبه دانه!

اين حرف از سر خوشبيني و ساده لوحي نيست. ‌ساده انديشي براي مقاومتي با يكصد‌و‌بيست هزار شهيد، كه بيش از 20سال را بي‌وقفه در آتش و خون سپري كرده است، موضوعيت ندارد. ‌ البته همه خطرات، مثل هميشه، ممكن و متصور است. ‌ اما ريسك و خطر يك چيز است و تاريخچه و مسير و قانونمنديهاي مبارزه آزاديبخش با رژيم آخوندي چيز ديگري است.

آخر، جنگ ما از روز نخست تا به‌آخر، با رژيم ضدانساني ولايت‌فقيه به‌عنوان غاصب حق حاكميت مردم ايران بوده و هست و خواهد بود و لاغير. هدف از آمدن به عراق و استقرار در مجاورت خاك ميهن نيز همين بوده و هست و خواهد بود و لاغير. ‌

همه مي‌دانند كه مجاهدين و مقاومت ايران هيچ دخالتي در امور داخلي عراق نداشته و ندارند. هم‌چنان‌كه دولت عراق نيز تاكنون هيچ‌گاه در امور مربوط به اين مقاومت هيچ‌گونه مداخله‌يي نداشته است. ‌

بنابراين، از آن‌جا كه در دو دهه‌گذشته مقاومت ايران جز با ديكتاتوري مذهبي و تروريستي حاكم بر ايران با كس ديگري سر جنگ و خصومت نداشته و ندارد، پر واضح است و در تجربه دو دهه هم به اثبات رسيده است كه هرگونه برچسب و خصومت و جنگ عليه مجاهدين و مقاومت ايران اعم از داخلي و منطقه‌يي و بين‌المللي، براي استمالت و خوشامد و تقويت آخوندهاي حاكم يا جناحي از آنها بوده است. يعني در هرگونه كنش و واكنش داخلي و منطقه‌يي و بين‌المللي با اين مقاومت، مدار سياسي، بلاشك و بدون شكاف، با رژيم آخوندها بسته مي‌شود.

نتيجه اين‌كه، بر خلاف آن‌چه رژيم مي‌خواهد وانمود كند، هرگونه برخورد با مقاومت ايران (اعم از منفي يا مثبت)‌ از جانب هر كس و هر نيرو و هر دولت، تابع معادلات ايران و رژيم حاكم بر آنست و از ظرف مكاني و معادلات جغرافيايي تأثير عمده‌ نمي‌پذيرد. پس، سرنوشت اين مقاومت به‌طور قانونمند در ارتباط مستقيم با رژيم آخوندي و سرنوشت مردم ايران رقم مي‌خورد. ‌ اين سرنوشت را با همه مخاطرات آن، از ربع قرن پيش، با شعار مرگ بر ارتجاع‌ـ زنده باد آزادي در مصاف با استبداد مذهبي، آگاهانه و آزادانه پذيرفته، و خود، داوطلبانه، فعالانه و با تمام قوا، آن‌را رقم زده‌ايم. بهاي آن‌را هم، هر چه سنگين و خونين، پرداخته و باز هم خواهيم پرداخت و اين جز بر شرف و افتخارمان نمي‌افزايد. ‌

حالا هر كس كه كمر راست و سر بالا و چشم باز كند، به‌وضوح در مي‌يابد كه اين رژيم است كه يكصد‌بار بيشتر نسبت به‌تحولات آينده نگران و ترسان است. اگر مجاهدان و رزم‌آوران آزادي هم‌چون هميشه آگاهانه براي آزادي مردم و ميهنشان در خطر جان‌باختن و شهادت هستند، آخوندها به جد در معرض باختن حاكميت خود هستند.

سنت تكامل، حكم تاريخ و اراده سترگ ملت ايران و فرزندان رشيد اين مرز و بوم بر سرنگوني و سلب حاكميت از آخوندهاي پليد تعلق گرفته است».
برگشت به صفحه قبل
صفحه اولتاريخچهدر اشرف چه خبرگفتگو با رزمندگاناعياد و جشن هاديدني هاي اشرفحمايت هاارتباط با ما English
Copyright © 2005 - Ashraf City - All rights reserved